98-9394223559+

 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

میانجی زرافه‌ای

 

نوشته اینبال کاشتان

 

inbal kashtan

آیا تا به حال خودت را در موقعیتی دیده‌ای که با فرزندت بر سر انجام کاری درگیر شده باشی؟ دلت خواسته با آرامش گفت‌وگو کنی، اما احساس کرده‌ای موجی از ناراحتی و خشم در درونت بالا می‌آید؟ من به‌تازگی دریافتم که یک عروسک زرافه‌ایِ میانجی چه تغییری می‌تواند در چنین لحظاتی ایجاد کند.

شاید بپرسی: "میانجی با عروسک؟ چطور ممکن است؟"

در ارتباط بدون خشونت (ان.وی.سی)، زرافه نماد "زبان قلب" است؛ چون بزرگ‌ترین قلب را در میان جانوران خشکی‌زی دارد. این قلب بزرگ لازم است تا خون را از راه گردن بلندش به مغز برساند. (گاهی با خودم فکر می‌کنم این می‌تواند استعاره‌ای مناسب برای فاصله‌ای باشد که گاهی میان قلب و مغز ما انسان‌ها احساس می‌شود، و انگار با یادگیری زبان زرافه، قلب‌مان را آن‌قدر بزرگ می‌کنیم که بتواند این فاصله را پُر کند و تصمیم‌هایمان را با قلب‌مان پیوند دهد.)

در کارگاه‌هایمان، اغلب از عروسک زرافه برای ایفای نقش کسی استفاده می‌کنیم که تلاش دارد زبان ارتباط بدون خشونت را به کار ببرد. در کنار آن، از عروسک شغالی استفاده می‌کنیم برای نشان دادن شیوه‌های گفتاری‌ای که بیشتر با آن‌ها خو گرفته‌ایم؛ مثل قضاوت، سرزنش یا دستور دادن. این شیوه‌ها معمولاً به کیفیت ارتباط، درک متقابل یا ملاحظه‌گری که می‌خواهیم، کمک نمی‌کنند.

اما تا همین امسال به ذهنم نرسیده بود که این عروسک‌ها را وارد رابطه‌ام با پسر پنج‌ساله‌ام کنم.

دیگر یادم نیست دعوا بر سر چه بود، اما آن لحظه‌ای که جرقه‌ای در ذهنم زده شد را خوب به خاطر دارم. احساس می‌کردم کاملاً سردرگم‌ام و نمی‌دانم چطور می‌توانم ما را به سمت ارتباطی نزدیک‌تر ببرم. من درگیر چیزی بودم که خودم می‌خواستم، او هم درگیر خواسته‌ی خودش بود و هیچ‌کدام حاضر به عقب‌نشینی نبودیم. بدتر از همه، پسرم دیگر تمایلی به صحبت نداشت و من کاملاً درمانده بودم که چطور این موقعیت را می‌توانم به سرانجام برسانم. 

رفتم به اتاق کارم و با "کیف کار"م برگشتم؛ کیفی که عروسک‌های زرافه و شغال را در آن نگه می‌دارم. عروسک زرافه را در دست راستم گذاشتم و عروسک شغال را در دست چپم. به زرافه گفتم چه چیزی در درونم می‌گذرد. او هم با حدس زدن احساس‌ها و نیازهایم به من همدلی نشان داد. در این میان، شغال هم گاهی به سمت پسرم رو می‌کرد و چیزی می‌گفت. با خشم‌انگیزترین صدایی که در توانم بود، شروع می‌کرد: "آرررر! باید با زدن حلش کنی!"

پسرم با نگرانی به شغال نگاه کرد و گفت: "نه، نزن! حرف بزن در موردش!"

این یک جابجایی نقش بود! پسرم داشت به شغال یاد می‌داد که چطور می‌شود بدون خشونت تعارض را حل کرد. 

زرافه رو به من کرد و گفت: "فکر می‌کنم یک چیزی را درباره پسرت فراموش کرده‌ای."

پرسیدم: "واقعاً؟ چی را؟"

گفت: "وقتی با هم اختلاف دارید، بعضی وقت‌ها دوست دارد کمی فضا داشته باشد تا قبل از ادامه‌ی گفت‌وگو، درباره‌اش فکر کند." 

به سمت پسرم برگشتم و مستقیماً از او پرسیدم: "الان هم همینطوره؟"

با قاطعیت جواب داد: "بله!"

نفسی از آسودگی کشیدم و دلگرم شدم. بینش زرافه، نمی‌توانم بگویم از خودم بود چون تا وقتی زرافه نیامده بود، به ذهنم نرسیده بود، هم نیاز پسرم به فضا و مراقبت را پاسخ داد و هم نیاز خودم به فهمیدن آن‌چه دارد می‌گذرد. 

اما راه‌حل به همین‌جا ختم نشد. زرافه همچنان با من و با پسرم همدلی می‌کرد. و ظرف دو دقیقه، دوباره وصل شده بودیم، با دل‌گرمی و شادی. 

خب، حتی اگر من خودم صدای زرافه را درمی‌آوردم چه؟ فقط کمی صدایم را عوض کردم تا صدای مخصوص زرافه باشد؛ هنگام صحبت کردن زرافه به خودش نگاه می‌کردم تا نشان دهم که شنونده‌اش هستم؛ و همین باعث شد هم من و هم پسرم با او همراه شویم.

احساسم این بود که با استفاده از عروسک زرافه، توانستم به آن بخش ژرف‌تر در درونم وصل شوم؛ همان جایی که دلم می‌خواهد در سخت‌ترین لحظاتم در دسترسم باشد. توانستم طوری عمل کنم که با ارزش‌هایم همخوان باشد: با توجه به نیازهای پسرم *و* خودم، نه درگیر شدن در برآوردن صرفاً نیازهای خودم؛ آرام و همراه ماندن در دل تعارض؛ و حرکت کردن به سمت ارتباط و درک متقابل. 

از آن روزی که برای اولین بار از عروسک‌های زرافه و شغال استفاده کردم، چند بار دیگر هم آن‌ها را از کیف کارم بیرون آورده‌ام. با احتیاط ازشان استفاده می‌کنم، فقط وقتی که واقعاً نمی‌دانم بدون کمکشان چه کنم. نمی‌خواهم نه برای پسرم و نه برای خودم، جادوی این عروسک‌ها رنگ ببازد یا عادی شود. با کمکشان، شاهد چیزهایی بوده‌ام که از نظر خودم کم‌کم شبیه معجزه بودند.

می‌خواهم یکی از آن لحظه‌ها را با شما به اشتراک بگذارم.

پسرم با یکی از اسباب‌بازی‌های ساختنی‌اش چیزی ساخته بود، به من گفت که اسمش "وسایل بازی" است و بعد ازم خواست که سوار شوم. به او گفتم که وقتی این سواری تمام شود، می‌خواهم برایش ناهار پیک‌نیکی درست کنم تا با خودش ببرد باغ‌وحش—جایی که قرار بود با دوستانش برود. بعد "سوار" وسایل بازی شدم و با صداهای "ووو!" و "آخ!" همراهی‌اش کردم، انگار واقعاً حرکت کرده باشد. درست وقتی تمام شد، تلفن زنگ زد و من رفتم جواب بدهم. 

وقتی از تلفن فارغ شدم، پسرم آمد و گفت باید دوباره سوار شوم. وقتی به او گفتم که می‌خواهم ناهار درست کنم و یک تماس تلفنی دیگر بگیرم، گفت که برای دو سواری پول داده‌ام و حتماً باید سوار دوم را هم انجام دهم! این برایم تازه بود و واقعاً تمایلی به آن نداشتم. در موقعیتی دیگر شاید با دل و جان دوباره وارد بازی می‌شدم، اما می‌دانستم که دوستان‌مان تا چند لحظه‌ی دیگر می‌رسند و ناهار هنوز آماده نیست، پس واقعاً می‌خواستم مشغول درست کردن غذا شوم.

چند باری بینمان گفت‌وگو رد و بدل شد، با تلاش‌هایی از سوی من برای همدلی با او و بیان احساس و نیاز خودم، همه به زبان ارتباط بدون خشونت. ولی برخلاف معمول که این روش کمک زیادی به ما می‌کند، این بار به جایی نمی‌رسیدیم. حتی پسرم پا را فراتر گذاشت و گفت که دیگر نمی‌خواهد درباره‌ی موضوع صحبت کند و اعلام کرد که پرتو خاصی می‌فرستد تا مرا به زور وارد سواری کند و نگذارد غذا را آماده کنم. 

مثل خیلی از آدم‌ها، من هم به فرمان و اجبار واکنش خوبی نشان نمی‌دهم. وقتی کسی به من دستور می‌دهد، احساس می‌کنم تقریباً مجبورم دقیقاً عکسش را انجام دهم. پس شروع کردم به درست کردن ناهار. او هم روش‌های پیچیده‌ای برای "فرستادن"من به داخل سواری اختراع می‌کرد و من هم همچنان بر ادامه‌ی کار خودم پافشاری می‌کردم. 

خوشبختانه متوجه شدم چه اتفاقی در حال افتادن است: من وارد یک کشمکش قدرت شده بودم. و راه پایان دادن به کشمکش قدرت، این است که کسی که زودتر متوجه می‌شود، بازی را متوقف کند.

پس به اتاق کارم رفتم تا کمک بگیرم. 

با زرافه روی دستم برگشتم و به او گفتم که نمی‌دانم چه کار باید بکنم، چون پسرم حاضر نیست درباره‌ی آن‌چه در حال رخ دادن است با من صحبت کند.

زرافه پرسید: "آیا ناامیدی یا درماندگی حس می‌کنی و نیاز داری راهی پیدا کنی که هم نیاز تو و هم نیاز پسرت برآورده بشه؟"

مثل همیشه، این پرسشِ همدلانه برایم کمک‌کننده بود. 

بعد رو به پسرم کرد و پرسید که چه چیزی در درونش می‌گذرد. او دوباره با من صحبت کرد و نسخه‌ای تازه از همان داستان قبلی را تکرار کرد: اینکه با پرتوی جادویی‌اش مرا به سواری ببرد. 

زرافه دوباره با او حرف زد: "انگار واقعاً دلت می‌خواست بازی‌ای که شروع کردی، به پایان برسد؟"

در این لحظه، انرژی پسرم به‌وضوح تغییر کرد. دیگر با من حرف نمی‌زد؛ صورتش را به سمت زرافه چرخاند و مستقیم با او صحبت کرد.

گفت: "او یک‌بار سوار شد، ولی پول دوتا سواری را داده، و من می‌خوام سواری دوم رو هم انجام بده."

زرافه گفت: "آهان، یعنی واقعاً برات مهمه که چیزی رو که شروع کردی، تمومش کنی؟"

بعد، کاملاً غیرمنتظره، پسرم گفت: "اون نمی‌خواد سواری دوم رو انجام بده، پس من می‌تونم پولش رو پس بدم." 

زرافه گفت: "به نظر می‌رسه یه راه‌حل پیدا کردی"، و بعد رو به من کرد و پرسید:

"این راه‌حل برات کار می‌کنه؟"

تأیید کردم که برایم مناسب است. 

زرافه رو به پسرم برگشت و دوباره پرسید: "برای تو هم واقعاً جواب می‌ده؟"

او هم با قاطعیت تأیید کرد. 

زرافه گفت:

"به نظر می‌رسه اول فکر می‌کردی چیزی که می‌خوای اینه که مادرت حتماً سواری دوم رو انجام بده. ولی بعد متوجه شدی که چیزی که واقعاً نیاز داری، کامل شدن بازی‌ایه که شروع کرده بودی، و راه دیگه‌ای برای کامل کردنش پیدا کردی؛ راهی که برای هر دو نفر مناسب بود". 

پسرم با شادی گفت: "دقیقا!" 

در کنار همه‌ی وسایل معمول سفر، مطمئنم که عروسک زرافه‌مان را هم با خودمان  می‌بریم، برای تعطیلاتی که قرار است... برویم.

منبع:

https://www.naturalchild.org/articles/guest/inbal_kashtan4.html