نمونه
در ادامه نمونهای از نوشتن دفترچه یادگیری ارتباط بدونخشونت ارائه شده است. من آن را به عنوان یک قالب نمونه ارائه میکنم که میتوانید در نوشتن دفترچهی خود از آن استفاده کنید. میخواهم روشن کنم این فقط یک ساختار پیشنهادی است. اگر تصمیم دارید از ساختار دیگری استفاده کنید، برای مثال ساختار میتواند روایی باشد و از جدولها استفاده نکنید، به هر حال میخواهم همهی عناصر زیر در نوشتن دفترچه گنجانده شود:
- موقعیت
- فرآیند درونی
- شغال، احساسها، نیازها، جملات همدلی
- کاری که میخواستم به صورت متفاوت انجام دهم؛
- بینش یا آنچه آموختهام، و
- توصیفهای نوشتاری دیالوگ واقعی. برای مثال، آنچه شما گفتید، آنچه آنها گفتند.
عنوان شماره ۶ در نمونهی زیر موجود نیست. هر زمانی ممکن باشد این بخش را بنویسم، متوجه میشوم که این بخش روشنگر است.
برای توجه شما، بخشهایی که زیر آن خط کشیده شده برگرفته از راهنمای مدرس رسمی شدن مرکز ارتباط بدون خشونت است.
یادداشتهای شخصی در دفترچه: ما میخواهیم که به طور منظم (۱ تا ۳ بار در هفته) یادداشتی از یادگیری، رشد و بینشهای خود در زمینه ارتباط بدونخشونت نگه دارید. از دفترچهنویسی به عنوان وسیلهای برای بررسی (پرسش، تأمل و یادگیری) استفاده کنید، نه صرفاً برای ثبت رویدادهای داخلی و خارجی زندگیتان. هدف از این دفترچه این است که آگاهی و مهارتهای شما در زندگی، شناخت و آموزش فرآیند ارتباط بدونخشونت را به گونهای که با صداقت و روح ارتباط بدونخشونت سازگار است، به ارزیاب (شما برای مدرس رسمی شدن) منتقل کند. در صورت امکان، دفترچههای خود را تایپ کنید و هدفتان کوتاه و مختصر نوشتن باشد، نه تعریف داستانهای طولانی. حداقل شش ماه دفترچه یادگیری را بنویسید؛ یک سال بهتر است و رشد و توسعه شما را در طول زمان نشان خواهد داد.
محتوای دفترچه یادداشت:
چگونه من از ارتباط بدونخشونت در زندگی روزمره استفاده میکنم: در روابط؛ در محل کار؛ موقعیتهای دشوار؛ گفتوگوهای درونی شغالی؛ جشنها؛ رفع و رجوع کردن "خراب کاریها" (همه این موارد مهارتهای ارتباط بدون-خشونت را نشان میدهند با بیان مشاهدهها، احساسها، نیازها و تقاضاها).
برای مثال، با استفاده از ارتباط بدونخشونت بازنویسی پاسخ خود در حیطه:
- روابط متقابلی که در آنها به شکلی که میخواستید ارتباط برقرار نکردید یا پاسخ ندادید.
- شیوهای که برای پردازش درونی آن تعامل انجام دادید {ارتباط با خود}، و
- چگونه میخواستید آن را به شکل متفاوتی انجام دهید.
ستایش جویس:
موقعیت:
جورج و من در مسیر بازگشت از آموزش فشرده بینالمللی ارتباط بدونخشونت برای دیدار با دوست مربی من، جویس، و همسرش آل در سندیگو توقف کرده بودیم. بعد از حرکت در ماشین، من دربارهی نکات مثبت جویس گفتم. جورج یک یا دو نظر موافق با من داد. بعد از مدتی متوجه شدم که کمی غمگین و مضطرب هستم. توجه کردم که میخواستم جورج به من اطمینان دهد که هنوز برای من ارزش قائل است. فهمیدم این احساس جستوجوی اطمینان از بیرون از خودم، "ارتباط بدونخشونت نیست". بنابراین شروع کردم به تلاش برای رمزگشایی آنچه در جریان بود.
فرآیند درونی:
من باور دارم که این تجربه را با آگاهی از میزان شادیای که از صحبت کردن با جویس دریافت میکنم، آغاز کردم. (به عنوان مثال، من قدردان این بودم که او با دقت گوش میداد در حالی که من/ما یادگیریهای خود از آموزش فشرده بینالمللی را به اشتراک میگذاشتیم. پاسخهایش نشان میداد که واقعاً مطالب را درک و جذب کرده است. این نیازهای من به ابراز خود، احترام، فهمیدن، صمیمیت و سهیم شدن در غنای زندگی را برآورده میکرد. من همچنین قدردان روشی بودم که او داستانهایی از کارش تعریف میکرد؛ او از کلمات زیادی استفاده نمیکرد و با این حال من تصور میکردم واقعاً آنچه را در جریان است درک میکنم. شیوهای صحبت کردن او درباره موقعیتها، اشتراک گذاشتن بینشهایش درباره آنچه در آن وضعیت مهم بود و آنچه لازم بود انجام شود، نیازهای من به یادگیری، احترام، ارتباط، فهمیدن و اعتماد را برآورده میکرد).
اما من تجربهام را با برچسبها ابراز کردم"او خیلی باهوش، با بصیرت، مهربان، شوخطبع، مراقب و شنونده خوبی است..." من او را با معیارهایی از ویژگیها مقایسه کردم و ارزیابی کردم که او در معیارهای مختلف نمره بالایی میگیرد. این باعث شد خودم را با همان معیارها بسنجم و خودم را در این ویژگیها کمتر از او ارزیابی کنم (بنابراین من احمق، بیتوجه، خشک و محافظهکار، خودمحور و شنوندهای ضعیف بودم...). این به نوبه خود من را به این سوق داد که من از او کمتر باارزش و شایسته هستم. برای مقابله با اینها، میخواستم شخص دیگری (جان) به من بگوید که او نیز برخی ویژگیهای مثبت را به من نسبت داده است تا بتوانم خودم را باارزش و شایسته ارزیابی کنم.
قضاوتها یا احساسها، نیازها و همدلی با شغال:
جویس باهوشتر از من است. جویس شغل خاصتر، قدرتمندتر و مهمتری نسبت به من دارد. بنابراین او از من بهتر است.
- غمگین
- آسیبدیده
- ناامید
- مضطرب
- درمانده
- ناامید از ارزش خود
نیازها:
- احترام به خود
- مشارکت در زندگی
همدلی:
آیا احساس ناراحتی میکنی چون دوست داری از طریق درک و بینش نسبت به موقعیتهای انسانی و سازمانی به زندگی کمک کنی؟
قضاوتها، احساسها، نیازها، همدلی، ابرازها:
جویس شخصی گرمتر و مهربانتر از من است. جویس شنونده بهتری نسبت به من است.
- غمگین
- آسیبدیده
- ناامید
- مضطرب
- درمانده
- ناامید
نیازها:
- سهیم شدن در زندگی با ارائه دادن به دیگران
- ملاحظه
- حمایت
- همدلی
- درک
- صمیمیت
همدلی:
آیا احساس غم میکنی چون میخواهی با ارائه توجه، حمایت، همدلی، درک و صمیمیت به دیگران کمک کنی؟
قضاوتها:
جویس مربی بهتری از من است. بنابراین نباید مربی باشم / من لایق مربی بودن نیستم. هیچکس هرگز مرا استخدام نخواهد کرد. هرگز نمیتوانم از طریق کمکهای بینفردی به دیگران از خودم مراقبت کنم. باید به کارهای اداری بازگردم.
- غمگین
- ناامید
- نگران
- ناامید از امنیت
نیازها:
- استقلال
- سهیم شدن در زندگی
همدلی:
آیا احساس نگرانی میکنی زیرا به امنیت و استقلال نیاز داری؟
قضاوت:
من هرگز به خوبی او نخواهم بود.
- غمگین
- ناامید
- ناامید از ارزش خود
نیازها:
- احترام به خود
همدلی:
آیا احساس شکنندگی و آسیبپذیری میکنی چون به مهربانی با خود، ارزشمندی و احترام به خود نیاز داری؟
قضاوت:
او دیگر من را به عنوان دوست نمیخواهد چون من به اندازه او باهوش و مهربان نیستم.
نیازها:
- ارتباط با اضطراب
- پذیرش
- صمیمت
- گرمای عاطفی
- احترام
همدلی:
آیا احساس ناراحتی میکنی چون به ارتباط، صمیمت و پذیرش نیاز داری؟
آیا احساس اضطراب میکنی چون به احترام نیاز داری؟
در جدول بالا، لطفاً مشخص کنید کدام احساسها با کدام نیازها مرتبط است.
دوست دارم به روش متفاوتی عمل میکردم:
با توضیح اینکه کدام نیازهای من از طریق ارتباط با جویس در آن بعدازظهر برآورده شد، الگو را دنبال میکنم. من باور دارم اگر این کار را انجام میدادم، به جای احساس (قضاوت) کمارزشی و بیلیاقتی برای دوستی با او، قدردانی از دوستیاش را احساس میکردم.
بینش:
حالا واقعاً میفهمم که حتی نسبت دادن برچسبهای مثبت به دیگران میتواند پیامدهای منفی داشته باشد. در این موقعیت، من پیامدهای منفی کسی را که این برچسبها را به دیگران نسبت میدهد، تجربه کردم. این جنبهای از فرآیند برچسبزنی بود که از قبل به آن آگاه نبودم. (قبلاً فقط فکر میکردم دریافت یک برچسب مثبت میتواند پیامدهای احساسی منفی داشته باشد.)
بنابراین، قدردانی من برای شیوه ابراز تجلیل در مدل ارتباط بدون خشونت بیشتر شد.
تعاملات در این بخش:
شما به فرد چه گفتید؟ آیا دوباره با او ارتباط برقرار کردید و اگر این کار را کردید، نحوهی برقراری ارتباط چگونه بود؟ خلاصهای از عناصر اساسی بنویسید.
جورج: در آغوش گرفتن - رفتن به مهمانی
وضعیت:
پسر جورج، ویلیام، برای آخر هفته از شیکاگو آمده بود. ما برای مهمانی به خانهی یکی از دوستان او دعوت شده بودیم. ما با هم فیلمی را در ویدئو دیده بودیم و تازه آن را خاموش کرده بودیم تا آماده رفتن شویم. ما همدیگر را بغل کردیم که کمی حس جنسی یافت. در میانهی آن، جورج فاصله گرفت و گفت: "میخواهم بروم."
روند داخلی:
۳ - قضاوتها، احساسها، نیازها
- جورج دیگر من را جذاب نمیداند. او دیگر دوست ندارد با من وقت بگذراند.
o آزرده،
o محبت،
o عشق
- او بسیار بیادب و بیاحساس است. من نباید چنین مزخرفاتی را تحمل کنم!
o خشم،
o ملاحظه،
o امنیت عاطفی،
o همدلی
- تاد هرگز چنین کارهایی نمیکرد. در واقع، بله، انجام میداد. هیچکس هرگز مرا دوست نخواهد داشت و با من مهربان نخواهد بود. من شایسته نیستم که دیگران با من مهربان باشند.
o آزرده،
o غم،
o ارزش خود،
o احترام به خود
- جورج باید بهتر بداند چون تمرین ارتباط بدون خشونت میکند - این اشتباه است!
o خشم،
o یادگیری / رشد،
o امنیت عاطفی
- با توجه به اینکه من ارتباط بدون خشونت تمرین میکنم - باید بهتر با این وضعیت مواجه میشدم. نباید بگذارم این موضوع مرا آزار دهد. باید اعتماد کنم که او مرا دوست دارد، مراقبم است و دوست دارد ارتباط داشته باشیم. باید بتوانم به او همدلی بدهم.
o گناه،
o شرم،
o یادگیری،
o رشد،
o حمایت،
o درک،
o همدلی،
o اعتماد
سهیم شدن در زندگی:
ناامیدم. هرگز یاد نخواهم گرفت که این کار را درست انجام دهم. شاید بهتر باشد دیگر تلاش نکنم. من هرگز قادر نخواهم بود آن را آموزش دهم. هیچ کس هرگز از طریق من ارزش آن را نخواهد دید.
o ناامیدی،
o یادگیری،
o رشد.
سهیم شدن در زندگی:
چیزی که دوست داشتم به شکل متفاوتی انجام میدادم:
من مایل بودم فوراً بگویم: " وقتی شنیدم این را گفتی به نوعی احساس ناراحتی میکنم. میدانم الان هر دوی ما میخواهیم به مهمانی ویلیام برویم و دوست دارم باور کنم که تو هم از داشتن رابطه با من لذت میبری. آیا این درست است؟" بعد به احساسها و نیازهای جورج گوش میدادم، هرچند ممکن است برای خودش هم بلافاصله روشن نباشد.
بینش:
وقتی من یک رویداد را به عنوان طرد شدن توسط شخص دیگری تعبیر میکنم، میتوانم از او بپرسم که واقعاً آیا چیزی که من میخواهم، آنها هم میخواهند؟ (مثلاً آنها میخواهند هم با من باشند و هم جای دیگری).
۴ - گفتوگوها:
توصیفهای گفتوگوهای واقعی که داشتید. شما چه گفتید. آنها چه گفتند.
امیدوارم این نمونه برای شما مفید باشد و در فرآیند دفترچهنویسیتان از شما حمایت کند.
رابرت گونزالس


