معنویت در عمل
تاملاتی درباره ی مبانی ارتباط
بدون خشونت
هر وقت دربارهی باورهای عمیق خودم –معنویت، درکم از خداوند، عقایدم دربارهی عشق – صحبت میکنم، دو مضمون از کلام من پدیدار میشود: اول آن که بزرگترین لذت زندگی ناشی از این است که با دنیا از طریق سهیم شدن در سعادت خود و دیگران ارتباط برقرار کنیم و دوم آن که معنویت و عشق بیشتر در این باره است که چه میکنیم نه آن که چه فکر میکنیم.
مردم بارها از من پرسیدهاند که چگونه به این جایگاه رسیدهام، چطور اعتقادات مذهبی دیگران را درک میکنم و عقاید من برای تمرین ان وی سی به چه دردی میخورد؟ آنچه که در پی میآید گزیدههایی است از پاسخهای شفاهی و غیر مکتوب در مصاحبه با وسائل ارتباط جمعی وپاسخ به سوالهای شرکت کنندگان کارگاههایم با موضوع معنویت، مفهوم الهی، مبانی معنوی ان وی سی و به کارگیری ارزشهای ان وی سی در تغییرات اجتماعی.
سوال: در ارتباط بدون خشونت ما چگونه ارتباطی الهی برقرار میکنیم؟
پاسخ: فکر میکنم مهم است که مردم دریابند مبنای ارتباط بدون خشونت معنویت است و فوت و فن فرایند ان وی سی را با به خاطر سپردن این نکته بیاموزند. در واقع راهی که من به عنوان یک روش زندگی سعی میکنم نشان دهم تمرینی معنوی است. با این که اصراری در گفتن این مطلب نداریم، اما افراد با به کار بستن آن وسوسه میشوند که دربارهی معنوی بودنش چیزی بگویند. حتی اگر آنها ان وی سی را همچون تکنیکی قالبی به کار گیرند، کم کم رخدادهایی را بین خود و افراد دیگر تجربه میکنند که تا قبل از آن قادر به تجربهاش نبودند. به این ترتیب بالاخره متوجهی معنوی بودن این فرایند میشوند. کم کم پی میبرند که این شیوه فقط یک روند ارتباطی نیست و تشخیص میدهند که در واقع تلاشی است که معنویت خود را ابراز کنیم. من سعی کردهام معنویت را طوری با کاربرد ان وی سی بیامیزم که نیازم به حفظ زیبایی آن برآورده شود و فلسفهبافی انتزاعی مانع از برآورده شدن این نیاز نگردد.
دنیایی که من دوست دارم در آن زندگی کنم با تغییرات چشمگیر اجتماعی میسر میشود، اما این تغییراتی که من دوست دارم احتمالا اتفاق نخواهند افتاد مگر آن که افرادی که در جهت این تغییرات میکوشند معنویتی را در زندگی اجتماعی خود شروع کنند که با آنچه ما را به وضع ناگوار کنونی سوق داده است متفاوت باشد. بنابراین آموزش ما برای کمک به مردم طراحی شده تا اطمینان پیدا کنند معنویتی که راهنمای آنهاست همان است که خود انتخاب کردهاند و نه آنی که فرهنگشان ملکه ذهن آنها ساخته است و آنها به سبب آن معنویت به خلق تغییرات اجتماعی مبادرت میکنند.
سوال: "خدا" برای شما چه معنایی دارد؟
پاسخ: من به روشی برای فکرکردن به خدا نیاز دارم که برایم موثر باشد منظورم راهها و کلمات دیگری برای نگاه کردن به این زیبایی و این نیروی قدرتمند است. بنابراین نامی که من برای خدا میگذارم انرژی الهی عزیز است. برای مدتی فقط انزژی الهی بود. اما پس از آن وقتی درباره برخی ادیان شرقی و اشعار آنها مطالعه میکردم، شیفتهی چگونگی این ارتباط شخصی و عاشقانه با این نیرو شدم و دیدم نامیدن او به انرژی الهی عزیز به زندگیام اضافه شده است. از نظر من این انرژی الهی عزیز یعنی زندگی، ارتباط با زندگی.
سوال: چه روشی را برای شناختن این انرژی الهی عزیز میپسندید؟
پاسخ: روشی که با انسانها ارتباط برقرار میکنم. من او را از طریق ارتباط به شیوهای خاص با انسانها میشناسم. من نه تنها متوجه این انرژی میشوم بلکه آن را مزه و حس میکنم و این نیرو هستم. وقتی به این روش با انسانها ارتباط برقرار میکنم به این نیرو متصل هستم. در آن زمان خداوند خیلی برایم زنده است.
سوال: کدامیک از اعتقادات، آموزهها یا کتابهای دینی بیشترین تاثیر را بر شما داشته است؟
برایم سخت است که بگویم کدام یک از ادیان مختلف مردم کره زمین بر من بیشترین تاثیر را داشته است. احتمالا دین بودا بیشتر از همه تاثیر داشته است. من آنچه از بودا یاد گرفتهام یا آنچه را که مردم از گفتههای او نقل میکنند خیلی دوست دارم. مثلا، بودا این موضوع را خیلی واضح بیان میکند که: به راهبردها، تقاضاها یا چیزهایی که آرزویش را دارید معتاد نشوید. بخش مهمی از تعالیم ما اینست که: نیازهای واقعی انسان را با روشهایی که به ما آموخته شده تا آن نیازها را برآورده سازیم مخلوط نکنیم. بنابراین حواستان باشد که راهبردهایتان را با نیازهایتان اشتباه نگیرید. مثلا ما به یک اتوموبیل جدید نیاز نداریم. برخی شاید برای برآورده کردن نیاز به اعتبار یا آرامش خاطر، راهبردِ یک اتوموبیل جدید را انتخاب کنند. اما باید مواظب باشید، برای این که جامعه ممکن است با دوز و کلک شما را به این طرز تفکر بکشاند که اتوموبیل جدید نیاز واقعی شماست. این بخش از آموزشهای ما خیلی با درکی که من از بودا دارم هماهنگی دارد.
تقریبا تمام ادیان و اساطیری که من مطالعه کردهام پیامی بسیار مشابه به دست میدهند، همان که جوزف کمبل اسطوره شناس در برخی از کارهایش این طور خلاصه کرده است: کاری را که مفرح نیست انجام ندهید. و منظور آنها از مفرح کاری است که از سرِ اشتیاق انجام میشود و بر زندگی انسانها موثر است. بنابراین کاری را انجام ندهید تا از تنبیهی فرار کرده باشید، کاری را به خاطر پاداش انجام ندهید. کاری را از سرِ گناه، شرم و تصورات معیوبی که از وظیفه و اجبار دارید، انجام ندهید. آنچه انجام میدهید مفرح خواهد بود، زمانی که بتوانید ببینید آن کار به زندگی انسانها غنا میبخشد. من این پیام را نه تنها از درک خودم از بودا بلکه همچنین از آنچه که در بارهی دین اسلام، مسیحیت و دین یهود یادگرفتهام به دست آوردهام. فکر میکنم این شیوه بیان خدادادیِ انسان است. کاری را انجام دهید که به زندگی انسانها کمک میکند.
سوال: آیا دین و معنویت تاثیری منفعل کننده ندارند و انفعال را ترویج نمی کنند؟ یا تاثیر "افیون تودهها" ندارند؟
پاسخ: من خیلی نگرانِ هر معنویتی هستم که به ما اجازه بدهد توی دنیا راحت بنشینیم و بگوییم "اما من دارم به همه کمک میکنم. انرژیی که ازمن ساطع میشود به تنهایی میرود که تغییرات اجتماعی خلق کند." به بیان دقیقتر، به معنویتی اطمینان دارم که مردم را برای پیش رفتن و دگرگون کردن دنیا هدایت میکند، معنویتی که با این تصویر زیبا از ساطع شدن انرژی، مردم را فقط به نشستن هدایت نمیکند. من میخواهم ببینم وقتی که مردم بیرون میروند آن نیرو در اعمال آنها انعکاس پیدا کند و باعث شود که اتفاقهایی رخ بدهند. معنویت کاری است که شما انجام میدهید، معنویت عملی است.
سوال: پس ارتباط بدون خشونت تا اندازهای از خاستگاهی معنوی بر آمده است؟
پاسخ: ارتباط بدون خشونت از تلاش من برای آگاهی از انرژی الهی عزیز و چگونگی ارتباط با آن به وجود آمده است. من از اطلاعاتی که رشته انتخابیام روانشناسیِ بالینی در اختیارم میگذاشت ناراضی بودم، چون مبنای آن آسیب شناسی بوده و هست و من زبانِ آن را دوست نداشتم. این اطلاعات چشماندازی از زیبایی انسانها به من نمیداد. بنابراین بعد از فارغ التحصیلی تصمیم گرفتم بیشتر در جهت کارل راجرز و ابراهام مز لو کار کنم.
تصمیم گرفتم که از خودم سوالهای ترسناکی بپرسم، "ما چه هستیم؟ و برای چه به دنیا آمده ایم؟" متوجه شدم که در رشته روانشناسی مطالب خیلی کمی در این مورد نوشته شده است. بنابراین یک دورهی فشرده در موضوع مقایسه ادیان را انتخاب کردم، چون متوجه شدم که این دوره بیشتر با این سوالها سر و کار دارد. و این کلمهی عشق در هر کدام از ادیان مدام تکرار میشد.
من مثل بیشتر مردم عادت کرده بودم که کلمهی عشق را درکی مذهبی بشنوم یعنی با، مثل این جمله "شما باید همه را دوست داشته باشید." واقعا از شنیدن این عبارت ناراحت میشدم. "اوه بله من قرار است هیتلر را دوست داشته باشم." من در آن زمان چیزی در مورد چرندیات عصر واگشت نمی دانستم، اما آنچه به کار میگرفتم هم معنا با آن بود. من سعی کردم معنی عشق را بهتر بفهمم، چون میدیدم که برای میلیونها انسان در همه این ادیان معانی بسیاری دارد. عشق چیست و چگونه آن را "ابراز میکنید"؟
ارتباط بدون خشونت واقعا از تلاش من در درک مفهوم عشق و این که چگونه آن را ابراز میکنید و به عمل در میآورید آغاز شد. من به این نتیجه رسیدم که عشق فقط احساس نیست بلکه چیزی است که ابراز میکنیم، کاری است که انجام میدهیم، چیزی است که داریم. و این ابراز عشق چیست؟ بخشیدن از خودمان به طریقی معین است.
سوال: منظورتان از "بخشیدن از خودمان" چیست؟
پاسخ: برای من بخشیدن از خود یعنی بیان صادقانه آنچه که وجودم در این لحظه مملو از آنست. برایم جالب است که مردم در هر فرهنگی به مجردِ سلام کردن میپرسند، "حالتان چطور است؟" به انگلیسی این طور میپرسند: how are you ? به اسپانیایی میگویند: como stas? و به فرانسوی میگویند: comment allezvous? و به آلمانی میشود wie geht es dir? ما به منزلهی آداب و رسوم اجتماعی احوالپرسی میکنیم، اما این سوال خیلی مهم است، زیرا اگر قرار است در صلح و صفا و هماهنگی زندگی کنیم و اگر قرار است از سهیم بودن در سعادت یکدیگر لذت ببریم، لازم است از احساس یکدیگر باخبر باشیم. این سوال چنین اهمیتی دارد. چه موهبتی است که در لحظه خاصی بتوانی بدانی یک نفر چه احساسی دارد.
ابراز عشق هدیهای است که انسان میتواند از وجود خود ببخشد. وقتی خود را در هر لحظه خاص فقط به خاطر آشکار ساختن احساس خود و نه مقصودی دیگر چون مقصر دانستن، انتقاد و یا تنبیه کسی، بیپرده و صادقانه ابراز میکنید این یک هدیه است. فقط میگویید "این احساس من و این چیزی است که دوست دارم" در این لحظه در مقابل این موضوع آسیب پذیرم. برای من بیان خود به این روش ابراز عشق است.
روش دیگرِ بخشیدن از خود از این طریق است که ما چگونه پیام دیگران را دریافت کنیم. همدلانه و بدون قضاوت، با آنچه در وجود فردی زنده است ارتباط برقرار کنیم. فقط به احساس او و آنچه دوست دارد گوش کنیم.
بنابراین ارتباط بدون خشونت فقط تجلی آن چیزی است که من از عشق دستگیرم شده است. از آن حیث شبیه به برداشتهای یهودی و مسیحیِ "همسایهات را هم چون خودت دوست بدار" و " قضاوت مکنید تا برشما قضاوت نرود" است.
سوال: آیا ارتباط بدون خشونت از اشتیاق شما به ابراز عشق به وجود آمده است؟
پاسخ: من همچنین از تحقیقات تجربیام در روانشناسی که ویژگیهای روابط سالم را توضیح میداد نیز کمک گرفتم و نیز با تامل در مورد انسانهایی که رفتارشان مظهر ابراز عشق بود. من از روی این منابع، فرآیندی را جمعبندی کردم که به من کمک کرد تا با مردم به روشی ارتباط برقرار کنم که میتوانستم بفهمم از سرِ عشق است.
و بعد از آن بود که متوجه شدم وقتی به این روش با مردم ارتباط برقرار میکنم چه اتفاقی میافتد. این زیبایی و این قدرت مرا به نیرویی متصل کرد که از آن پس انتخاب کردم آن را انرژی الهی عزیز بنامم. بنابراین ارتباط بدون خشونت به من کمک میکند که با نیروی الهی زیبای درون خودم متصل باقی بمانم و به این نیروی ِ درون دیگران هم متصل بشوم. و بدون شک وقتی نیروی الهی درونم را به نیروی الهی دیگران متصل میکنم، اتفاقی که میافتد نزدیکترین چیزی است از آنچه به عنوان ارتباط با خدا میشناسم.
این موضوع کمک میکند که به یاد داشته باشیم که هدف عمده ارتباط بدون خشونت ارتباط برقرار کردن با انسانهای دیگر– و بدین ترتیب با نیروی الهی – و به روشی است که بخششی از روی محبت را میسر سازد. این بخشش مشتاقانه و از صمیم قلب است، آنجا که به خود یا دیگران کمک میکنیم ولی نه به این خاطر که وظیفه ماست و یا مجبوریم، نه از ترسِ تنبیه یا امیدِ به پاداش، نه از سرِ شرم یا احساس گناه، بلکه به خاطر آنچه که من ذات انسان قلمداد میکنم –ذات ما که از بخشیدن به یکدیگر لذت میبریم. در ارتباط بدون خشونت تلاش میکنیم به طریقی با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم تا فطرت انسانیمان امکان پیشقدم شدن داشته باشد.
وقتی میگویم فکر میکنم این در ذات انسان است که از بخشیدن لذت میبرد، شاید بعضیها تعجب کنند که آیا من کمی ساده لوح و بیخبر از این همه خشونت در دنیا نیستم؟ چطور میتوانم فکر کنم که این ذات ماست که با بخشش، از اتفاقهایی که دارد میافتد لذت میبریم؟ متاسفانه من خشونت را میبینم. من در جاهایی مثل روآندا، اسرائیل، فلسطین و سریلانکا کار میکنم و به خوبی از همهی اینها آگاه هستم. ولی فکر نمیکنم که این کارها فطرت انسان است.
در هر جایی که کار میکنم، سوالهایی که در پی میآید را از مردم میپرسم: "در مورد کاری فکر کنید که در طی بیست و چهار ساعت گذشته برای کسی انجام داده اید، کاری که به طریقی در خوشایندتر ساختن زندگی او موثر بوده است." و وقتی کاری را به یاد آوردند، آنوقت میگویم، "حالا که میدانید در خوشایندتر ساختن زندگی شخصی موثر بودهاید چه احساسی دارید؟ و همه لبخند میزنند. وقتی آگاه میشویم که قدرتی داریم تا زندگی انسانها را غنا بخشیم خوشحال میشویم. به درد زندگی انسانها خوردن خوشحال کننده است.
سپس میپرسم، آیا کسی میتواند به چیزی در زندگی فکر کند که رضایت بخشتر از این تلاش باشد؟ و من این سوال را در سرتاسر کره زمین پرسیدهام و به نظر میرسد که همه در پاسخ به آن توافق دارند. هیچ چیزی بهتر، هیچ چیزی که احساس بهتری بدهد، هیچ چیزی لذت بخشتر از بهکارگیری تلاشهایمان برای این که به دردِ زندگی انسانها بخوریم و در سعادت یکدیگر موثر باشیم نیست.
سوال: چطور مانع از مداخله منیّت در ارتباطتان با خدا میشوید؟
پاسخ: با درک این موضوع که منیّت من سخت وابسته به روشی است که فرهنگ من برای فکرکردن و ارتباط برقرار کردن آموخته است. و این که فرهنگ من چگونه مرا برای برآورده ساختن نیازهایم به روشی خاص تربیت کرده و سبب شده که راهبردهایی را که میتوان برای برآورده شدن نیازها به کارگرفت با خود نیازها اشتباه بگیرم. بنابراین من سعی میکنم که در مورد این سه روش آگاه باقی بمانم، روشهایی که فرهنگ من مرا برای انجام کارهایی برنامهریزی کرده که واقعا بیشترین صلاح من در آنها نیست، یعنی عمل کردن از روی منیّت تا از اتصال به نیروی الهی. من سعی کردهام راههایی را برای آموزش خودم یاد بگیرم تا از این طرز تفکری که به لحاظ فرهنگی آموختهام آگاه شوم و آنها را ضمیمهی ارتباط بدون خشونت کردم.
سوال: پس شما معتقدید که زبان فرهنگمان مانعی برای شناخت عمیقتر انرژی الهی است؟
پاسخ: اوه بله، البته. فکر میکنم که زبان ما این کار را خیلی سخت میکند، مخصوصا زبانی که به لحاظ آموزش فرهنگی به ما آموخته شده و به نظر میرسد که اکثر مردم آموختن آن را پشت سر گذاشتهاند و تداعیهایی است که کلمهی خدا برای اکثر مردم دارد. طی سالها دریافتهام که غلبه بر طرز تفکر قضاوتی یا "درست/ غلط " یکی از سختترین کارها در آموزش ارتباط بدون خشونت است. افرادی که من با آنها کار میکنم همه دانشگاه و کلیسا رفتهاند و اگر از ارتباط بدون خشونت خوششان بیاید خیلی برایشان آسان است که بگویند این "راه درست" ارتباط برقرار کردن است. خیلی آسان است که فکر کنید ارتباط بدون خشونت هدف است.
من حکایتی بودایی را که مناسب این سوال است میدانم. جایی زیبا، دست نخورده و مقدس را تصور کنید و فکر کنید که وقتی آنجا هستید واقعا میتوانید خدا را بشناسید. بین شما و آن مکان رودخانهای هست و شما دوست دارید به آنجا بروید، اما برای رسیدن به آنجا مجبورید از آن رودخانه بگذرید. پس قایقی میگیرید و این قایق واقعا وسیلهی مفیدی برای رساندن شما به آن طرف رودخانه است. وقتی به آن سوی رودخانه رسیدید، بقیه چند کیلومتر راه تا این مکان زیبا را میتوانید پیاده بروید. اما حکایت بودایی با این گفتار پایان مییابد که "کسی که قایق را تا رسیدن به آن مکان مقدس به دوش میگیرد احمق است."
ارتباط بدون خشونت وسیلهایست که با آن از تربیت فرهنگی خودم عبور میکنم، طوری که بتوانم به آن "مکان" برسم. ان وی سی آن مکان نیست. اگر به قایق معتاد بشویم و آن را بر دوش بکشیم این کار رسیدن به آن مکان را سختتر میکند. افرادی که تازه فرآیند ان وی سی را یاد میگیرند گاهی همه چیز را در مورد مکان مقدس فراموش میکنند. اگر آنها خیلی درگیر قایق بشوند ان وی سی قالبی میشود.
ارتباط بدون خشونت یکی از ابزارهای بسیار قدرتمندی است که من برای ارتباط با مردم یافتهام ارتباطی که به ما کمک میکند با خداوند مرتبط باشیم، جایی که آنچه نسبت به هم انجام میدهیم از روی انرژی الهی است. این جایی است که من میخواهم به آنجا برسم.
سوال: آیا این اساس معنوی ارتباط بدون خشونت است؟
پاسخ: اساس معنوی ارتباط بدون خشونت از نظر من اینست که دارم سعی میکنم به نیروی الهی دیگران وصل شوم و آنها را به نیروی الهی درونم وصل کنم , زیرا اعتقاد دارم وقتی که ما واقعا به آن الوهیت درون یکدیگر و خودمان متصل هستیم بیشتر از هر چیزی میتوانیم در سعادت یکدیگر موثر باشیم.بنابراین برای من این طوری است که اگر به نیروی الهی درون دیگران و خودم متصل باشم , از آنچه اتفاق میافتد لذت خواهم برد و این اساس معنوی ان وی سی است.در این جایگاه خشونت غیر ممکن است.
سوال: آیا این فقدان ارتباط با نیروی الهی باعث خشونت در دنیاست؟
پاسخ: من این مطلب را به این طریق میگویم: ما موهبت قدرت انتخاب را دریافت کردهایم تا دنیایی به انتخاب خودمان خلق کنیم. و این دنیای بزرگ و غنی به ما اعطا شده است تا این که دنیایی مملو از شادی و مهربانی را خلق کنیم. به نظر من خشونت زمانی در دنیا اتفاق میافتد که ارتباط ما با این نیروی الهی قطع میشود یا از آن روی برمی گردانیم.
چطور به این نیرو وصل شویم در حالی که آموختهایم که وصل نشویم؟ من معتقدم که تربیت فرهنگی و آموختههای ماست که ارتباط ما را با خداوند قطع میکند –مخصوصا آموختههای ما درباره خداوند. و اعتقاد دارم که خشونت اتفاق میافتد چون آن را به ما آموختهاند نه این که در ذات ماست. بر طبق نظر والتر وینک عالم الاهیات، ما تقریبا هشت هزار سال به طریقی تربیت شدهایم که از خشونت لذت ببریم، چیزی که ما را از ذات همدرد و با محبتمان جدا میکند.
اما این که چرا به این طریق آموخته شدهایم داستانی طولانی دارد و نمیخواهم در اینجا به آن بپردازم. به جز اینکه بگویم این موضوع خیلی وقت پیش با اسطورههایی که کم کم در بارهی ذات انسان به وجود آمدند آغاز شد -اسطورههایی در این باره که انسان در واقع شیطان صفت و خودخواه است و زندگی منزه تماما در مورد نیروهای قهرمانانهایست که نیروهای اهریمنی را از پا در میآورند. وینک در بارهی فرهنگهای سلطهگر نوشت که چگونه از آموزههای معینی دربارهی خدا استفاده میکنند تا به سرکوب ادامه دهند. به همین دلیل است که اغلب پادشاهان و کشیشان با هم رابطهای نزدیک دارند. پادشاهان به کشیشان نیاز دارند تا سرکوب را موجه جلوه بدهند، کتاب مقدس را طوری تفسیر کنند که تنبیه و سلطهگری موجه جلوه کند.
بنابراین ما برای مدتهای طولانی تحت تاثیر اساطیری مخرب زندگی کردهایم و این افسانههای مخرب زبانی خاص لازم دارند. زبانی که انسانها را از صفات انسانی تهی کرده و به اشیاء تبدیل کنند. ما یاد گرفتهایم که دربارهی یکدیگر برحسب قضاوت اخلاقی فکر کنیم. ما در ذهنمان کلماتی داریم مثل درست، غلط، خوب، بد، خودخواه، از خود گذشته، تروریست، مبارزین آزادی. و این کلمات مفهوم عدالت مبتنی بر سزاوار بودن را تداعی میکنند –که اگر تو یکی از این کارهای بد را انجام بدهی سزاوار تنبیه هستی. اگر کارهای خوب را انجام بدهی سزاوار پاداش هستی.
متاسفانه درحدود هشت هزار سال ما در معرض این آگاهی قرار داشتهایم. فکر میکنم اصل و اساس خشونت در سیارهی ما آموزش اشتباه است. فرایند ارتباط بدون خشونت یکپارچگی طرز تفکر، شیوه بیان و ارتباط است که من فکر میکنم ما را به ذاتمان نزدیکتر میکند. ان وی سی کمک میکند به طریقی با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم که دوباره روشی برای زندگی رواج پیدا کند که واقعا لذت بخش است که آن هم موثر بودن در سعادت یکدیگر است.
سوال: چگونه به این روشِ زندگیِ شرطی شده غلبه کنیم؟
پاسخ: من اغلب در بین افرادی هستم که خیلی رنج میکشند. یادم میآید که با بیست نفر صربستانی و بیست نفر کرووات کار میکردم. اعضای خانوادهی بعضی از این افراد را طرف دیگر کشته بود و چند نسل بود که افکار سمی دربارهی طرف دیگر را در ذهنشان فرو کرده بودند. آنها سه روز را صرف ابراز خشم و رنج خود به یکدیگر کردند. خوشبختانه ما هفت روز آنجا بودیم.
واژهای که در مورد قدرت ان وی سی هنوز از آن صحبت نکردهام حتمیت است. بارها دیدهام که اگر مردم به این روش خاص با یکدیگر ارتباط برقرار کنند مهم نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه این موضوع حتمی است که در خاتمهی ابراز خود و شنیدن یکدیگر، ماجرا به خوبی و خوشی خاتمه مییابد. این موضوع حتمی است. برای خودِ من کارم مثل تماشا کردنِ یک نمایش جادویی است. آنقدر زیباست که به وصف در نمیآید.
اما گاهی اوقات این انرژی الهی به آن سرعتی که من فکرمیکنم، عمل نمیکند. یادم میآید که وسط این همه خشم و درد نشسته بودم و فکر میکردم "نیروی الهی اگر تو میتوانی همه این دردها را شفا بدهی چرا اینقدر طولش میدهی، چرا این درد و رنج را به آنها تحمیل میکنی؟" و انرژی الهی با من صحبت کرد و گفت، "تو فقط کاری را که برای مرتبط کردن میتوانی انجام بده. انرژی خودت را به میان بیاور. متصل شو و کمک کن آنها با یکدیگر مرتبط شوند و بگذار بقیه را من به عهده بگیرم." اما با آن که اینها در بخشی از مغز من جریان داشت، میدانستم اگر ما فقط میتوانستیم به انرژی الهی درونمان و به انرژی الهی یکدیگر متصل بمانیم، شادی حتمی است.
و این اتفاق روی داد. این اتفاق با زیبایی بینظیری روی داد. و روز آخر همه از مسرت و خوشحالی حرف میزدند. و خیلی از آنها میگفتند، "میدانی اصلا فکر نمیکردم با همه این چیزهایی که از سر گذراندیم باز هم خوشحال بشوم." این جملهها ورد زبان همهی آنها بود. آن شب، بیست صربستانی و بیست کرووات که هفت روزِ قبل درد غیرقابل تصوری در ارتباط با هم داشتند، آوازهای یکدیگر را خواندند و رقصهای یکدیگر را رقصیدند و شادی زندگی را با یکدیگر جشن گرفتند.
سوال: آیا ما این ارتباط با یکدیگر را با شناخت خداوند به دست میآوریم؟
پاسخ: من میخواهم از بحثهای اندیشمندانه دربارهی خداوند دور باشم. اگر "شناخت خداوند" یعنی ارتباط نزدیک با انرژی الهی عزیز، پس هر لحظه انگار طعم بهشت را میچشیم.
بهشتی که من با شناختن خداوند طعمش را میچشم این حتمیت است – که، صرف نظر از این که اوضاع از چه قرار است، اگر ما به این سطح از ارتباط با یکدیگر برسیم و ارتباطمان را با نیروی الهی یکدیگر حفظ کنیم، این موضوع حتمی است که با بخشیدن از خود مسرور میشویم و تاثیر این کار به زندگیمان باز خواهد گشت. من در کنار مردم از شر چنین قضایای ناخوشایندی خلاص شدهام که دیگر ناراحت نشوم. این موضوع حتمی است که اگر رابطهی ما به چنین کیفیتی برسد، وضعیتی را که به آن میرسیم دوست خواهیم داشت.
این که این شیوهی ارتباط چقدرموثر است مرا به حیرت میاندازد. من میتوانم از نمونههای مشابهی بین اسرائیلیها و فلسطینیهای افراطی – هم از نظر سیاسی و هم از نظر مذهبی – و بین قوم توتسی و هوتو و بین قبایل مسیحی و مسلمان در نیجریه برایتان مثال بزنم. در تمام این موارد این موضوع که این شیوهی ارتباط چقدر آسان باعث آشتی و بهبود روابط میشود مرا به حیرت میاندازد.
بار دیگر میگویم تمام کاری که باید انجام دهیم آن است که هر دو طرف را به نیازهای یکدیگر مرتبط سازیم. از نظر من نیازها سریعترین و نزدیکترین راهِ متصل شدن به آن انرژی ِ الهی است. همه انسانها نیازهای یکسانی دارند. نیازها وجود دارند چون ما زنده هستیم.
سوال: ما دقیقا چگونه به این انرژی الهی و به دیگران متصل میشویم؟
پاسخ: این فرایند دو بخش اصلی دارد. اولی آن است که یاد بگیریم چگونه خودمان را به شیوهی زبان زندگی ابراز کنیم. نیمه دیگر فرایند آن است که چگونه به پیامهای دیگران پاسخ دهیم. در ارتباط بدون خشونت، ما سعی میکنیم توجه خود را بر دو سوال حیاتی متمرکز کنیم: چه احساسی دارم؟ چه کار میتوانیم بکنیم که زندگیِ خوشایندتری داشته باشیم؟
در مورد سوال اول که، "من چه احساسی دارم و تو چه احساسی داری؟" این سوالی است که همهی مردم این سیاره وقتی یکدیگر را میبینند از هم میپرسند که: "حالت چطور است؟"
متاسفانه، با آن که اکثریت مردم این سوال را میپرسند، تعداد بسیار کمی واقعا میدانند که چگونه به خوبی به آن پاسخ دهند، چون ما طوری تربیت نشدهایم که به زبان زندگی صحبت کنیم. واقعا طوری تربیت نشدهایم که به این سوال پاسخ دهیم. بله، ما این سوال را میپرسیم ولی نمیدانیم چطور جوابش را بدهیم. ارتباط بدون خشونت همانطور که خواهیم دید پیشنهاد میدهد که چگونه میتوانیم اجازه بدهیم دیگران از احساسما باخبر شوند. این کار به ما نشان میدهد چگونه با احساسی که در آنها زنده است ارتباط برقرار کنیم، حتی اگر آنها آن را در قالب کلمات نریزند.
سوال: چگونه احساسمان را ابراز کنیم؟
پاسخ: برای ابراز احساسمان لازم است الفبای این کار را در سه سطح بدانیم. در درجهی اول لازم است بتوانید به سوالِ "چه احساسی دارید؟" بدون آنکه آن را با هر گونه ارزیابی مخلوط کنید جواب دهید. این کار همان است که من آن را مشاهده مینامم. مردم چه کاری انجام میدهند که دوست داریم و یا دوست نداریم؟ این اطلاعات برای ارتباط برقرار کردن مهم هستند. برای این که به مردم بگوییم چه احساسی در ما زنده است، لازم است به آن فرد دیگر بگوییم کدامیک از کارهایی که آنها انجام میدهند در زندگی ما یاریرسان هستند و کدامیک کمکی نمیکنند. اما خیلی اهمیت دارد که یاد بگیریم چگونه این موضوع را به دیگران بگوییم که با هیچ ارزیابی مخلوط نشود. بنابراین اولین قدم برای این که سعی کنیم به مردم بگوییم چه احساسی داریم این است که: توجه آنها را به کاری جلب کنیم – به طور مشخص و به وضوح – که دارند انجام میدهند و ما دوست داریم یا دوست نداریم و آنچه را مشاهده میکنیم با هیچ ارزیابی مخلوط نکنیم.
اگر قرار را بر این گذاشتهایم، که ارتباط بدون خشونت را به کار بگیریم، با در نظر داشتن مشاهده از کاری که آن شخص انجام میدهد، میخواهیم دربارهی آن با او صادق باشیم. اما این صداقت با آن صداقتی که عیب و ایراد دیگران را به آنها میگوییم فرق دارد. صداقت از صمیم قلب، نه صداقتی که تلویحا خطای آنها را بیان کنیم. میخواهیم به درون رفته و از احساسی بگوییم که وقتی آنها این کار را انجام میدهند داریم. و این کار شامل دانستن الفبای دو سطح دیگر است: احساس و نیاز. برای این که به وضوح بگوییم در هر لحظه خاصی چه احساسی در ما زنده است، باید برایمان روشن باشد که چه حس میکنیم و به چه چیز نیاز داریم. پس اجازه بدهید با احساسها شروع کنیم.
ما در هر لحظه احساسهایی داریم. مسئله این است که آموخته نشدهایم چگونه از آنچه درونمان زنده است آگاه باشیم. آگاهی ما طوری هدایت شده که ما را مجبور میکند به بیرون نگاه کنیم و ببینیم که اولیای امور فکر میکنند ما چه کسی هستیم. بسته به این که در چه فرهنگی بزرگ شده باشیم، راههای مختلفی برای ابراز احساسهایمان وجود دارد، اما این موضوع اهمیت دارد که واژگانی برای احساسها داشته باشیم که واقعا آنچه را که در درونمان زنده است توصیف کند و این البته شامل برداشتهای دیگران نمی شود. ما نمیخواهیم کلماتی مثل درک نشده را به کار ببریم، زیرا واقعا احساس نیست، بیشتر تجزیه و تحلیل ماست از این که آیا دیگری منظور ما را درک کرده است یا خیر. اگر فکر میکنیم که کسی منظور ما را بد فهمیده، گاهی اوقات میتوانیم خشمگین، ناامید بشویم – ممکن است چیزهای بسیار متفاوتی باشد. همچنین ما نمیخواهیم کلماتی مثل فریب خورده، مورد انتقاد قرار گرفته را به کار ببریم. اینها آنچه که ما در آموزشمان احساس مینامیم نیستند. متاسفانه، تعداد کمی از افراد هستند که واژگان زیادی برای احساسها دارند و من اغلب در کارم میبینم چه هزینهای برایشان دارد.
آیا احساسهایی که در شما زنده است واقعا همان احساسی است که ابراز میکنید؟ اطمینان پیدا کنید که این حس تشخیص فکری دیگران نیست. قلبا حس کنید. وقتی دیگران دارند کاری انجام میدهند، چه احساس میکنید؟
سوال: آیا میگویید همه چیزی که لازم است این است که صرفا به مردم بگوییم چه احساسی داریم؟
پاسخ: خیر، اگر ما سعی کنیم که با گوشه و کنایه بگوییم که رفتار دیگران باعث احساسهای ماست گفتن احساسها میتواند به طریقی مخرب باشد. علت احساسهای ما نیازهای ماست، نه رفتار آدمهای دیگر. و این سومین بخش از ابراز آن احساسی است که در ما زنده است. یعنی نیازهایمان. مرتبط شدن با احساس درونیمان، متصل شدن به نیروی الهی خودمان است.
شش ساله که بودم، وقتی کسی به ما فحش میداد عادت داشتیم در جواب بگوییم: "به حرف گربه سیاه بارون نمیاد" پس ما از این موضوع آگاه بودیم که کاری که آدمهای دیگر انجام میدهند نمی تواند به تو صدمه بزند بلکه آنچه صدمه میزند برداشت تو از کار آنهاست. اما اولیای امورمان یعنی والدین و آموزگاران ما را طوری تربیت کردند که احساس گناه انگیزهی کارمان باشد، آنها از احساس گناه استفاده میکردند تا ما را برای انجام کاری که میخواستند آماده کنند. آنها به این طریق احساسهایشان را ابراز میکردند: "وقتی اتاقت را تمیز نمیکنی من را ناراحت میکنی." "وقتی برادرت را میزنی من را عصبانی میکنی." ما توسط آدمهایی تربیت شدیم که سعی میکردند ما را مجبور کنند در قبال احساسهای آنها احساس مسئولیت کنیم بنابراین ما احساس گناه میکردیم. احساسها اهمیت دارند ولی ما نمیخواهیم آنها را به این طریق به کار گیریم. ما نمیخواهیم آنها را به روشی به کارگیریم که انگیزهی انجام کاری احساس گناه باشد.خیلی اهمیت دارد که وقتی احساسمان را ابراز میکنیم به دنبالش با عبارتی این موضوع را روشن کنیم که علت احساسمان نیاز خودمان است.
سوال: چه چیزی مردم را از این که صرفا بگویند نیازشان چیست باز میدارد؟
پاسخ: دقیقا همانگونه که برای بسیاری از مردم سخت است که سوادشان را در مورد احساسهایشان بالا ببرند به همین ترتیب خیلی سختشان است که سوادشان را در مورد نیازهایشان هم بالا ببرند. در حقیقت برای خیلیها نیازها معانی منفی را تداعی میکند. آنها نیازها را با نیازمند بودن، وابسته و خودخواه بودن هم ردیف میگیرند- و باز هم فکر میکنم منشا آن سابقهی تربیتی ماست که به خوبی با ساخت تربیتی مسلط جور در میآید طوری که آدمها فرمانبردار و تسلیمِ افراد اولیای امور هستند. مردم وقتی از نیازهایشان خبر دارند بردههای خوبی نیستند. من بیستویک سال تحصیل کردهام و اصلا به یاد نمیآورم که از من پرسیده باشند نیازهایم کدامند. و دورههای آموزشیی بر اینکه با احساسها و نیازها و با خودم و دیگران ارتباط بیشتری داشته باشم، تمرکز نداشت. بلکه بر پاداش دادن به من متمرکز بود آن هم در صورتی که اولیای امور جوابهای "درستی" را که خودشان تعریف کرده بودند از من میشنیدند. به کلماتی که برای توصیف نیازهایتان به کار میبرید نگاه کنید. نیازها با این که آدمهای خاصی اعمال خاصی را انجام بدهند هیچ ارتباطی ندارند. نیازها جهانی هستند. همهی افراد بشر نیازهای یکسانی دارند.
وقتی بتوانیم در سطح نیازها ارتباط برقرار کنیم، وقتی بتوانیم انسان بودن یکدیگر را ببینیم، اختلافهایی که حل نشدنی به نظر میآمدند به طرز شگفتانگیزی قابل حل میشوند. من با آدمهایی که اختلاف دارند زیاد کار میکنم –زن و شوهرها، والدین و فرزندانشان، گروههای مردم - بسیاری از این افراد فکر میکنند اختلافهایی دارند که حل نشدنی است. در طول سالهایی که به میانجیگری و رفع اختلاف اشتغال داشتهام اتفاق شگفتانگیز میافتد وقتی میتوانی درک مردم از یکدیگر را بالا ببری و آنها را از آنچه در درون یکدیگر میگذرد با خبر سازی و در سطح نیازها مرتبطشان کنی –چگونه اختلافهایی که لاینحل به نظر میرسیدند انگار که تقریبا حل شدهاند.
سوال: خب بعد از احساسها و نیازها چه چیزی هست؟
پاسخ: ما سه جزء از اطلاعات ضروری را برای پاسخ به سوال "چه احساسی " داریم ابراز کردیم و گفتیم چه چیزی را مشاهده میکنیم، چه احساسی داریم و نیازهایی را که به این احساسها مربوط هستند ابراز کردیم.
این موجب به وجود آمدن سوال دوم است که آن هم به سوال اول ربط دارد: ما چه کاری میتوانیم انجام دهیم که زندگی را خوشایندتر سازیم؟ شما چه کاری میتوانید انجام دهید که زندگی مرا خوشایندتر سازد؟ من چه کاری میتوانم انجام دهم که زندگی شما را خوشایندترسازد؟ این نیمهی دیگرِ ارتباط با انرژی الهی درون ماست: چگونه با احساسی که در فرد دیگر زنده است ارتباطی همدلانه برقرار کنیم تا زندگی را برایش خوشایندتر سازیم.
اجازه بدهید برایتان بگویم که منظور من از ارتباط همدلانه چیست. همدلی، البته نوع خاصی از درک کردن است. همدلی درکی که در سر، یعنی جایی که ما صرفا به طور ذهنی آنچه را یک فرد دیگر میگوید درک میکنیم نیست. بلکه چیزی بسیار عمیقتر و ارزشمندتر از آن است. درک همدلانه درکی قلبی است، ما زیبایی را در شخص دیگر میبینیم، انرژی الهی او، شور و نشاطی را که در او زنده است میبینیم. به آن وصل میشویم. ما به طور ذهنی آن را درک نمی کنیم، بلکه به آن وصل میشویم .
منظور این نیست که باید همان احساسهایی را که او حس میکند حس کنیم. این همدردی است – مثل زمانی که احساس غم میکنیم، شاید به خاطر این که دیگری ناامید است. همدلی به این معنی نیست که ما هم باید احساسهایی مثل آن شخص دیگر داشته باشیم، بلکه به این معناست که ما حرف او را میفهمیم.
برای آن که درکی با این کیفیت داشته باشیم، لازم است یکی از با ارزشترین موهبتهای انسانی را که میتوان به دیگران بخشید داشته باشیم: حضور در لحظه. اگر داریم سعی میکنیم دیگران را به طور ذهنی درک کنیم، آنوقت حرف و منظور آنها را در این لحظه نمی فهمیم. آنجا نشستهایم و داریم تجزیه تحلیلشان میکنیم ولی حرفشان در این لحظه را نمی فهمیم. بنابراین ارتباط همدلانه شامل ارتباط با احساسی است که در این لحظه در او زنده است.
سوال: چه چیزی مانع از برقراری ارتباط با زندگی یکدیگر به آن گونهای که شما پیشنهاد میکنید است؟
پاسخ: ما را طوری تربیت کردهاند که فکر کنیم عیب و ایرادی داریم. من میخواهم به شما پیشنهاد کنم که هرگز، هرگز، هرگز به آن چیزی که دیگران دربارهی شما فکر میکنند گوش نکنید. من پیشبینی میکنم که اگر اصلا به آنچه دیگران در مورد شما فکر میکنند گوش نکنید طولانیتر زندگی میکنید و از زندگیتان بیشتر لذت خواهید برد. اصلا دلخور نشوید. توصیه من اینست که یادبگیریم با هر پیامی که دیگران به ما میدهند همدلانه ارتباط برقرار کنیم. و ارتباط بدون خشونت راهِ آن را نشان میدهد.راهی که دیدن زیبایی درون آن فرد دیگر، بدون در نظر گرفتن رفتار یا زبانش، در هر لحظه مفروضی را نشانمان میدهد. برای این کار لازم است با احساسها و نیازهای آن فرد در این لحظه ارتباط برقرار کنیم، با احساسی که در آنها زنده است. و وقتی این کار را انجام دهیم، خواهیم شنید که او آوازی زیبا سر داده است.
من داشتم با چند بچه دوازده ساله در مدرسهای در ایالت واشنگتن کار میکردم، به آنها نشان میدادم که چگونه رابطهای همدلانه با آدمها برقرار کنند. و آنها از من میخواستند که راهنماییشان کنم که چطوری با والدین و آموزگارانشان رفتار کنند. آنها میترسیدند که اگر حرف دل خود را بزنند و احساسی که درونشان زنده است را برملا کنند چه جوابی میشنوند. یکی از دانش آموزان گفت، مارشال من با یکی از آموزگارانم صادقانه حرف زدم. به او گفتم که من درس را نفهمیدم و خواستم او دوباره توضیح دهد. و معلم گفت، "گوش نمی کنی؟، همین حالا هم دوبار توضیح دادهام."
نوجوان دیگری گفت، "دیروز از پدرم چیزی خواستم. سعی کردم که نیازهایم را به او ابراز کنم و او گفت که تو خودخواهترین بچهی خانواده هستی."
آنها خیلی مشتاق بودند که من نشانشان بدهم چگونه با آدمهایی که در زندگیشان بودند و آن طوری حرف میزدند رابطهای همدلانه برقرار کنند، چون فقط بلد بودند که به خودشان بگیرند و فکر کنند که عیب و ایرادی دارند. من به آنها نشان دادم که اگر شما یاد بگیرید ارتباطی همدلانه با دیگران داشته باشید اغلب میشنوید که آنها آهنگی زیبا در بیان نیازهایشان سر دادهاند. اگر به نیروی الهی آن شخص در لحظه متصل شوید، این آن چیزی است که پشت هر پیامی که از طرف هر انسانی به شما میرسد خواهید شنید.
سوال: میتوانید مثالی بزنید که چگونه ارتباطی همدلانه با کسی برقرار کنیم؟
پاسخ: شما با گفتن این که آنها چه کردهاند، شما چه احساسی میکنید و کدامیک از نیازهای شما برآورده نشده است، شروع میکنید. حالا چه کار میشود کرد که زندگی را خوشایندتر ساخت؟ این کار نیازمندِ شکل گرفتن یک تقاضای واضح است. لازم است آن کاری که دوست داریم آنها انجام دهند تا زندگی را برایمان خوشایندتر سازد تقاضا کنیم. ما از دردی که در رابطهیمان از رفتاری که آنها دارند احساس میکنیم و از نیازهایی که برآورده نشده، گفتهایم. حالا میخواهیم بگوییم که دوست داریم آنها چه کار کنند تا زندگی برایمان خوشایندتر شود.
ارتباط بدون خشونت پیشنهاد میدهد که برای مطرح کردن تقاضا شیوهی بیانی را به کار گیرید که عملی مثبت را مطرح کند. بگذارید توضیح بدهم منظورم چیست: مثبت از این نظر که کاری که شما میخواهید آنها انجام بدهند درست برعکسِ کاری باشد که نمیخواهید انجام بدهند یا میخواهید از انجامش دست بردارند. وقتی ما به وضوح به آدمها میگوییم که چه چیزی میخواهیم تکلیف ما با هم روشن است تا آن که فقط به آنها بگوییم که دوست نداریم یک کاری را انجام بدهند.
مثالی میزنم، اخیرا معلمی در یکی از کارگاههایم گفت، "اوه مارشال تو امروز کمکم کردی تا بفهمم که دیروز چه اتفاقی برایم افتاد."
من گفتم، "قضیه چه بود؟"
او گفت، "وقتی داشتم سرِ کلاس صحبت میکردم پسری روی کتابش ضرب گرفته بود و وقتی به او گفتم ممکن است
لطفا روی کتابت ضرب نگیری؟ آنوقت شروع کرد به ضرب گرفتن روی میز."
میبینید، وقتی به مردم میگوییم چه کاری را دوست نداریم انجام دهند خیلی فرق میکند تا این که بگوییم میخواهیم چه کار کنند. وقتی سعی میکنیم کسی را از انجام کاری بازداریم، این کارمان باعث میشود تنبیه راهبردِ موثری به نظر برسد. اما اگر دو سوال را از خودمان بپرسیم دوباره از تنبیه استفاده نخواهیم کرد. ما هرگز تنبیه را در مورد بچهها به کار نخواهیم گرفت، ما نظامی بیطرفانه ایجاد میکنیم، نظامی اصلاحی که مجرمان را به خاطر کاری که کردهاند تنبیه نمیکند و سعی نمیکنیم ملتهای دیگر را به خاطر کارهایی که با ما کردهاند تنبیه کنیم. تنبیه بازیای است که برنده ندارد.
همانطور که قبلا گوشزد کردهام، از تنبیه استفاده نخواهیم کرد در صورتی که این دو سوال را از خودمان بپرسیم. سوال اول: ما میخواهیم آن فردِ دیگر چه کار کند؟ میبینید سوال این نیست که میخواهیم که چه کار نکند. میخواهیم آن فرد چه کار کند؟
و باز هم اگر فقط آن یک سوال را بپرسیم، همچنان میتواند باعث شود به نظر برسد که تنبیه گاهی وقتها موثر است، چون احتمالا میتوانیم اوقاتی را به یاد بیاوریم که از تنبیه استفاده کرده و موفق شده بودیم کسی را وادار کنیم کاری را که میخواستیم انجام بدهد. اما، اگر سوال دوم را اضافه کنیم متوجه میشویم که تنبیه هرگز موثر نیست. و سوال دوم چیست؟ دوست داریم آنها به چه دلیل کاری را که تقاضا کردهایم، انجام دهند؟
هدفِ ارتباط بدون خشونت ایجاد ارتباط است طوری که افراد کارهایی را که در خدمت زندگی باشد از سرِ محبت و اتصال به نیروی الهی برای یکدیگر انجام دهند -نه از ترسِ از تنبیه، نه به خاطرِ پاداش بلکه به خاطرِ شادیای طبیعی که ما از سهیم شدن در سعادت یکدیگر حس میکنیم. بنابراین وقتی ما تقاضای خود را مطرح میکنیم، میخواهیم این کار را به شیوهای مثبت انجام بدهیم یعنی کاری را که میخواهیم انجام بشود مطرح میکنیم.
سوال: شما نیازهایتان را چگونه تقاضا میکنید که درخواست آمرانه به نظر نرسد؟
پاسخ: ما میخواهیم تقاضاهای قاطعانه و واضحی داشته باشیم، اما میخواهیم که آدمهای دیگر بدانند که اینها تقاضا هستند و درخواست آمرانه نیستند. خب حالا تفاوت این دو چیست؟ در درجه اول فقط با توجه به این که چقدر مودبانه درخواست شده نمیتوانید تفاوت را بدانید. بنابراین اگر به کسی که با ما زندگی میکند بگوییم، "ممکن است لطفا وقتی لباسهایت را درآوردی آویزانشان کنی"، آیا این تقاضاست یا درخواست آمرانه است؟ ما هنوز نمی دانیم. شما صرفا با این که تقاضایی چقدر واضح و یا مودبانه پرسیده شود نمیتوانید بگویید که تقاضا است یا درخواست آمرانه. چیزی که تفاوت بین تقاضا و درخواست آمرانه را مشخص میکند این است که وقتی آن کار را انجام ندادند ما چگونه با آنها رفتار میکنیم. این آن چیزی است که برای آنها تقاضا یا درخواست آمرانه بودن را فاش میسازد.
خب حالا، وقتی مردم درخواست آمرانه میشنوند چه اتفاقی میافتد؟ خب در مورد بعضی آدمها خیلی روشن است که وقتی درخواست آمرانه میشنوند چه اتفاقی میافتد. یکبار از پسر کوچکم خواستم، "ممکن است لطفا کتت را برداری و در کمد آویزان کنی؟" و او گفت، "قبل از این که من به دنیا بیایم بردهات کی بود؟" بله، خب دور و بر چنین آدمی بودن آسان است، چون اگر آنها تقاضای شما را درخواست آمرانه بشنوند، شما فورا میفهمید. ولی بعضی از آدمها وقتی تقاضای شما را درخواست آمرانه میشنوند عکسالعمل کاملا متفاوتی نشان میدهند. آنها میگویند "باشه" اما آن کار را انجام نمیدهند. یا بدترین حالت زمانی است که درخواست آمرانه را میشنوند و میگویند "باشه" و آن را انجام میدهند. اما آنها این کار را انجام میدهند چون آن را درخواستی آمرانه شنیدهاند. آنها نگران اتفاقی هستند که اگر آن کار را انجام ندهند برایشان میافتد. هر وقت که کسی کاری را که از او تقاضا کردهایم از سرِ گناه، شرم، وظیفه، اجبار یا ترس از تنبیه انجام دهد، هر کاری که آدمها با این انرژی انجام دهند، بهای آن را خواهیم پرداخت. ما میخواهیم تنها در صورتی کاری را برایمان انجام دهند که به انرژی الهی متصل باشند انرژیای که در درون همه ما وجود دارد. انرژی الهی با شادیای که در نثار کردن به یکدیگر احساس میکنیم برای من آشکار میشود. ما آن کار را برای اجتناب از تنبیه، احساس گناه یا همهی آن چیزها انجام نمیدهیم.
سوال: پس نظم و ترتیب چه میشود؟ آنچه میگویید سهل گیرانه به نظر میرسد.
پاسخ: بعضیها نمیتوانند باور کنند که شما میتوانید خانهای منظم داشته باشید و بر اوضاع مسلط باشید مگر آن که دستور بدهید و آدمها را مجبور کنید که کارهایی را انجام دهند، مثلا مادری که من با او کار میکردم به من گفت، "اما مارشال همه اینها خیلی خوب و عالی است که ما امیدوار باشیم که آدمها از روی نیروی الهی واکنش نشان بدهند، اما در مورد بچهها چی؟ یعنی، یک بچه در درجه اول باید یاد بگیرد که چه کارهایی را مجبور است انجام دهد، چه کارهایی را باید انجام دهد." این مادر دو کلمه یا دو مفهوم را به کار میبرد که من فکر میکنم امروزه مخربترین مفاهیم در این سیاره هستند: مجبورند و باید. او اطمینان نداشت که نیروی الهی درون بچهها هم مثل بزرگسالان وجود دارد، طوری که آنها میتوانند کارها را نه به خاطر ترس از تنبیه، بلکه به این خاطر انجام بدهند که شادی ناشی از سهیم شدن در خوشحالی دیگران را حس میکنند.
من به این مادر گفتم که، "امیدوارم امروز بتوانم راههای دیگری برای مطرح کردن مسائل برای بچهها به تو نشان بدهم که بیشتر یک تقاضا باشند. آنها نیازهای تو را درک میکنند. آنها کارها را انجام میدهند نه به خاطر این که مجبورند. آنها میفهمند که میتوانند انتخاب کنند و از روی نیروی الهی درونشان عکسالعمل نشان میدهند.
او میگوید، "من هر روز انواع و اقسام کارهایی را انجام میدهم که از انجامشان بیزارم، اما واقعا یک کارهایی هست که مجبوری بکنی."
گفتم، "میشود یک مثال بزنی؟"
او گفت، "خب، یکی از آنها این است که عصر وقتی از اینجا میروم، باید بروم خانه و غذا بپزم. من از آشپزی بیزارم. شدیدا بیزارم، ولی این یکی از آن کارهایی است که واقعا باید انجام بدهی. بیست سال است که هر روز این کار را کردهام. از انجامش متنفرم، اما کارهای خاصی هست که مجبوری انجام بدهی."
متوجه شدید، او این کار را از روی عشق الهی درونش انجام نمیداد. بلکه این کار را از روی نوع دیگری از آگاهی انجام میداد. بنابراین به او گفتم، امیدوارم امروز بتوانم راهی را برای فکر کردن و ارتباط برقرار کردن به تو نشان دهم که بتوانی دوباره با نیروی الهی خودت تماس داشته باشی و اطمینان پیدا کنی که فقط از روی این نیرو ارتباط برقرار میکنی. و آنوقت میتوانی کارهایی را به دیگران ارایه کنی که از عشق الهی درونت برآمده باشند."
او شاگردی بود که سریع درس را گرفت. همان شب به خانه رفت و به خانوادهاش اعلام کرد که دیگر دلش نمیخواهد آشپزی کند. من تقریبا سه هفته بعد، از دو پسر بزرگترِ او که در جلسه آموزشی پیدایشان شده بود بازخوردهایی گرفتم. آنها قبل از آموزش پیش من آمدند و گفتند، "ما میخواهیم به شما بگوییم که از زمانی که مادرمان در کارگاههای شما شرکت کرده است چقدر تغییر در خانواده ما رخ داده است."
من گفتم، "اوه بله. میدانید من خیلی کنجکاو بودهام. او دربارهی تمام تغییراتی که در زندگیاش داده بود برایم گفته بود و من همیشه از خودم میپرسم که این تغییرات چه تاثیری بر اعضای دیگر خانواده داشته است. بنابراین خیلی خوشحالم که امشب پیدایتان شد. اولین شبی که او اعلام کرد دیگر دلش نمیخواهد غذا بپزد چه جوری بود؟"
پسر بزرگتر به من گفت، "مارشال من به خودم گفتم، خدایا شکرت. شاید دیگر بعد از هر وعده غذا غر نزند."
سوال: من چطور میتوانم بگویم که چه زمانی به احساسی که درون دیگری زنده است مرتبط هستم؟
پاسخ: وقتی ما کارهایی را انجام میدهیم که از انرژی الهی درون هر یک از ما برنیامده است، نیرویی که بخشش از روی ِمحبت را استعداد فطری انسان میسازد –وقتی که ما با دیگران از روی الگوهایی که فرهنگمان به ما یاد داده است ارتباط برقرار میکنیم و کارهایی را انجام میدهیم زیرا که باید، مجبوریم، ناگزیریم و یا از سرِ گناه، شرم، وظیفه، تعهد یا برای به دست آوردن پاداش کارها را انجام میدهیم –آن زمانی است که همه بهای آن را میپردازند.
ارتباط بدون خشونت از ما میخواهد برایمان روشن باشد که نیازی را برطرف نکنیم مگر آن که این واکنش از روی نیروی الهی درون مان باشد. و شما خواهید فهمید چه وقت برای انجام کاری که تقاضا شده است مشتاق هستید. حتی اگر کارِ سختی باشد انجام آن در صورتی که تنها انگیزهتان خوشایندتر ساختن زندگی باشد برایتان لذتبخش خواهد شد.
وقتی ما تمام این مطالب را کنار هم میگذاریم این طور به نظر میرسد که: ما میتوانیم با گفتن احساسی که درونمان به وجود آمده است و کاری که دوست داریم آدمهای دیگر انجام بدهند تا زندگی را برایمان خوشایندتر سازد گفتوگویی را با آنها آغاز کنیم. آنوقت مهم نیست که آنها چه واکنشی نشان میدهند، ما سعی میکنیم با احساس درونی آنها ارتباط برقرار کنیم و ببینیم چه کاری زندگی را برایشان خوشایندتر میسازد. ما به این جریان ارتباطی ادامه میدهیم تا زمانی که راهبردهایی را پیدا کنیم که نیازهای همه را برآورده کند و میخواهیم که همیشه مطمئن باشیم توافق مردم با هر راهبردی، توافقی باشد که از سرِ میل و اشتیاق به سهیم شدن در سعادت یکدیگراست.
سوال: میتوانید مثال دیگری از این که چگونه عملا از این روند برای ارتباط با دیگران استفاده کردهاید بزنید؟
پاسخ: من در کمپ پناهجویان در کشوری کار میکردم که خیلی هم از ایالات متحده امریکا خوششان نمیآمد.آنجا حدود صدوهفتاد نفر گرد هم آمده بودند و زمانی که مترجم من اعلام کرد که من یک شهروند امریکایی هستم، یکی از آنها بلند شد و فریاد زد "قاتل". آن روز من از این که ارتباط بدون خشونت را میدانم بسیار خوشحال شدم. همین دانش مرا قادر ساخت که زیبایی پشت پیام آن شخص، یعنی این که چه احساس انسانی در او به وجود آمده است را درک کنم. ما این کار را در ارتباط بدون خشونت با شنیدن احساسها و نیازهایی که پشت هر پیامی هست انجام میدهیم.
پس به او گفتم، "آیا از این که به حمایت نیاز دارید و کشورم از شما پشتیبانی نکرده عصبانی هستید؟" حالا احتیاج داشتم سعی کنم احساس و نیازِ او را درک کنم. ممکن بود اشتباه کرده باشم. اما اگر حتی اشتباه هم کرده باشیم، در صورتی که صمیمانه سعی کنیم با نیروی الهی انسانهای دیگر ارتباط برقرار کنیم –احساسها و نیازهای آنها در آن لحظه –این کار به آنها نشان میدهد که صرف نظر از این که چطور با ما ارتباط برقرار کردهاند، ما به احساسی که درون آنها به وجود آمده و زنده است اهمیت میدهیم. و اگر کسی به این موضوع اطمینان داشته باشد، ما درست در مسیری هستیم، که رابطه را طوری برقرار کنیم که نیازهای همه برآورده بشوند. ولی این موضوع به سرعت اتفاق نیفتاد زیرا این مرد خیلی درد داشت.
اما در هر حال معلوم شد که من درست حدس زده بودم، چون وقتی گفتم "از این که به حمایت نیاز دارید و کشورم از شما پشتیبانی نکرده عصبانی هستید؟" او گفت: "درسته" و اضافه کرد که ما سیستم فاضلاب نداریم. خانه نداریم. چرا شما برای ما سلاح میفرستید؟"
من هم گفتم، "خب اگر باز هم درست شنیده باشم، دارید میگویید که خیلی دردناک است که آدم چیزهایی مثل سیستم فاضلاب و خانه نیاز داشته باشد و به جای آنها برایش سلاح بفرستند: این خیلی دردناک است."
او گفت: "البته، آیا میدانید بیستوهشت سال تحت این شرایط زندگی کردن یعنی چه؟"
"پس، شما دارید میگویید که نیاز دارید درک کنند شما تحت چه شرایطی دارید زندگی میکنید؟" یک ساعت بعد آن مرد شریف مرا برای افطار به منزلش دعوت کرد.
این اتفاق میافتد وقتی میتوانیم با احساسی که درونمان زنده است و با انسانیت درون یکدیگر، احساسها و نیازهای پشت هر پیام، با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم. منظور این نیست که همیشه مجبوریم اینها را با صدای بلند فریاد بزنیم. گاهی اوقات خیلی روشن است که آدمها چه احساسها و نیازهایی دارند و نیازی به گفتنشان نیست. آنها از چشمهایمان میفهمند که آیا واقعا میخواهیم با آنها مرتبط بشویم یا خیر.
توجه داشته باشید که ما حتما نباید با همه موافق باشیم. منظورم این نیست که ما باید آنچه را که آنها میگویند دوست داشته باشیم. بلکه یعنی ما هدیه ارزشمند حضور خود را به آنها میبخشیم، حضور در این لحظه و برای شنیدن احساسی که در آنها زنده است و این که به این کار علاقهمندیم و صمیمانه علاقه داریم –نه به مثابه یک تکنیک روانشناختی –بلکه به خاطر آن که میخواهیم دراین لحظه با نیروی الهی درون آنها ارتباط برقرار کنیم.
سوال: فرآیند ارتباط برقرار کردن با نیروی الهی درون دیگران از طریق ان وی سی روی کاغذ به قدر کافی روشن است ولی آیا در عمل زندگی کردن با آن سخت نیست؟
پاسخ: تقریبا هر کسی که دربارهی ارتباط بدون خشونت مطالعه میکند دو مطلب را درباره آن میگوید. اول آن که میگویند چه راحت است –منظورم این است که چه ساده است. فقط آن دو سوال و تمام کاری که باید بکنیم این است که ارتباط، کانون توجه و آگاهیمان را روی آن احساسی که در ما زنده است و آنچه که زندگی را خوشایندتر میسازد نگه داریم. چه ساده. دومین چیزی که در مورد آن میگویند این است که چه سخت است. خب حالا چطور میشود که یک چیز هم زمان هم سخت باشد و هم آسان؟
دشوار است به این دلیل که ما آموخته نشدهایم که در مورد احساسی که درونمان زنده است فکر کنیم. ما را طوری تربیت کردهاند که با ساختارهایی سازگار باشیم که در آنها گروهی اندک بر بسیاری تسلط داشته باشند. ما آموخته شدهایم که بیشتر از همه به آنچه که مردم در بارهی ما فکر میکنند –مخصوصا صاحبان قدرت –اهمیت بدهیم. ما میدانیم که اگر آنها ما را به آدمِ بد، خطاکار، بیلیاقت، احمق، تنبل و خودخواه محکوم کنند تنبیه خواهیم شد. و اگر به ما برچسب دختر یا پسر کوچولوی خوب یا بد و یا کارمند خوب یا بد بزنند ما پاداش خواهیم گرفت و یا تنبیه خواهیم شد. بنابراین ما یاد نگرفتهایم که به احساس درونیمان و این که چه چیزی زندگی را برایمان خوشایندتر خواهد ساخت فکر کنیم.
ارتباط بدون خشونت پیشنهاد میدهد که ما بگذاریم مردم بفهمند که در ارتباط با کاری که آنها انجام میدهند چه احساسی درون ما به وجود میآید. در این ارتباط ما میخواهیم صادق باشیم اما صداقتی که در آن از کلماتی استفاده نکنیم که به طور ضمنی بر تصویری خصمانه، خطا، انتقاد، توهین و تشخیص روانشناختی از کارِ آنها دلالت کند.
بسیاری معتقدند که شما با بعضیها به راحتی نمیتوانید این کار را بکنید. آنها معتقدند که بعضیها آنقدر صدمه دیدهاند که مهم نیست چه شیوهی ارتباطی را به کار میگیرید، شما به این مرحله نخواهید رسید. تجربهی من اینگونه نبوده است. شاید فقط مقداری زمان ببرد. مثل مواقعی که من در یکی از زندانهای مختلف در سرتاسر دنیا در حال کار کردن هستم. من نمی گویم که این ارتباط فوری به وجود میآید، ممکن است برای آدمهایی که به خاطر جرمی به مجازات رسیدهاند مدتی طول بکشد تا واقعا اعتماد کنند که من صمیمانه به احساسی که درون آنها زنده است علاقهمند هستم. گاهی اوقات ادامه دادن به این کار آسان نیست، زیرا تربیتِ خود من در گذشته به من اجازه نمیدهد که در این مورد راحت باشم، بنابراین یادگرفتن این ارتباط میتواند چالشی واقعی باشد.
سوال: چطور کسانی را که دشمن یکدیگرند متقاعد میکنید که نیروی الهی درون یکدیگر را تشخیص بدهند؟
پاسخ: وقتی مردم را برسانید به این که در سطح نیروی الهی با هم مرتبط بشوند، سخت میشود آن تصویرهای ذهنی "دشمن" را حفظ کرد. ارتباط بدون خشونت در عین سادگی، قدرتمندترین و سریعترین راهی است که من پیدا کردهام که مردم از راههای تفکر بیگانهساز از زندگی - جایی که آنها میخواهند به یکدیگر صدمه بزنند - به راهی بروند که با بخشیدن به یکدیگر لذت ببرند.
زمانی با دو نفر از افراد قبایل هوتو و توتسی سر و کار داشتم که با هم دشمنی داشتند و خانوادههایشان افراد خانواده یکدیگر را کشته بودند. اسباب شگفتی است که در طی دو یا سه ساعت توانستیم کاری کنیم که با یکدیگر با مهربانی رفتار کنند. این موضوع حتمی است –حتمی. به همین دلیل است که من این رویکرد را به کار میگیرم.
خودم هم تعجب میکنم که با این همه درد و رنجی که متحمل شدهاند، که چقدر ساده و چه به سرعت این اتفاق میافتد. ارتباط بدون خشونت واقعا افرادی را که درد زیادی کشیدهاند به سرعت شفا میدهد. این موضوع مرا به شوق میآورد که بخواهم این اتفاق حتی زودتر هم رخ بدهد، زیرا انجام این کار به روشی که هم اکنون آن را انجام میدهیم، هر از چند گاهی و با تعداد اندکی، همچنان تا مدتی وقت میگیرد.
چگونه میتوانیم این کار را با سرعت بیشتری برای هشتصدهزار نفرِ دیگر از افراد قبایل هوتو و توتسی که به دورهی آموزشی ما نیامدند و برای بقیه افراد این سیاره انجام دهیم؟ من مایلم که این موضوع را که اگر بتوانیم از این فرآیند فیلم یا نمایشهای تلویزیونی بسازیم چه اتفاقی میافتد بررسی کنم، چون که متوجه شدهام وقتی دو نفر این فرآیند را هنگامی که دیگران آنها را تماشا میکنند تمرین میکنند یادگیری، شفا و صلح و آشتی به طور غیرمستقیم اتفاق میافتد. مایلم راههایی را بررسی کنم که با استفاده از رسانههای گروهی عده زیادی از مردم به سرعت و با هم این فرآیند را نگاه و مرور کنند.
سوال: نیاز ما به نثار به یکدیگر چقدر اساسی است؟
پاسخ: من فکر میکنم نیاز به غنا بخشیدن به زندگی یکی از اساسیترین و قدرتمندترین نیازهایی است که همه ما داریم. راه دیگر برای بیان این مطلب این است که ما نیاز داریم با تکیه بر انرژی الهی درونمان عمل کنیم. فکر میکنم وقتی ما آن انرژی الهی هستیم هیچ چیزی نیست -هیچ چیزی که ما در آن شادی بیشتری پیدا کنیم –که ما بیشتر از به کار بردن این قدرت عظیم برای غنی کردن زندگی دوست داشته باشیم.
اما هر زمان که میخواهیم این نیازمان را برآورده کنیم و زندگی خود را با این انرژی الهی بگذرانیم و سعی میکنیم که در زندگی موثر باشیم علاوه بر این نیاز، نیازی دیگر و تقاضایی با آن همراه میشود. ما نیاز به اطلاعات داریم بنابراین از شخصی که داریم سعی میکنیم به زندگیاش غنا ببخشیم تقاضای بازخورد میکنیم. ما میخواهیم بدانیم، آیا نیت من با رفتارم تحقق یافته است؟ آیا تلاش من برای موثر بودن نتیجه بخش بوده است؟"
در فرهنگِ تربیتی ما، آن تقاضا با طرز تفکر ما دربارهی این که ما نیاز داریم آن فرد دیگر ما را به خاطر کاری که کردهایم دوست داشته باشد، بابت آن قدردانی کند و ما را تایید کند تحریف شده است. و آن طرز تفکر، زیبایی همه این فرآیند را از ریخت میاندازد و تخریب میکند. ما به تاییدِ آن فرد دیگر نیاز نداشتیم. نیتِ واقعی ما این بود که نیرویمان را در جهت غنا بخشیدن به زندگی به کار گیریم. اما ما به بازخورد نیاز داریم. چطور میتوانم بدانم که تلاشم نتیجه بخش بوده است مگر آن که بازخوردی دریافت کرده باشم.
من از این بازخورد میتوانم استفاده کنم تا به من کمک کند بدانم که آیا از روی نیروی الهی درونم رفتار کردهام یا خیر. من میدانم زمانی که قادرم برای یک انتقاد ارزشی معادل یک تشکر قائل شوم دارم از روی نیروی الهی رفتار میکنم.
سوال: آیا در این فرآیند با موانع فرهنگی یا زبانی مواجه شدهاید؟
پاسخ: باعث شگفتیام است که این موانع چقدر اندک هستند. وقتی برای اولین بار شروع کردم که این فرایند را به زبانی دیگر آموزش بدهم، واقعا شک داشتم این کار شدنی باشد. یادم میآید اولین دفعه که در اروپا بودم، داشتم برای اولین بار به مونیخ و بعد به ژنو میرفتم. من و همکارم هر دو شک داشتیم که بتوانیم این کار را به زبانی دیگر به انجام برسانیم. او قرار بود به زبان فرانسوی صحبت کند و من هم کنارش بودم تا اگر مسئلهای مطرح شد از من سوال کند. دست کم داشتم سعی میکردم ببینم که آیا میتوانیم با مترجمها کار را به انجام برسانیم. اما این کار بدون هیچ مشکل و خیلی خوب عملی شد و من همه جا همین تجربه را داشتم.
به این ترتیب من اصلا نگران این موضوع نیستم. به انگلیسی آموزش میدهم و شما ترجمه میکنید و خیلی خوب عملی میشود. نمیتوانم هیچ فرهنگی را به خاطر بیاورم که در آن به غیر از مسائلی جزئی آن هم نه در اصل موضوع، مشکلی در میان بوده باشد. نه تنها مشکلی نداشتیم بلکه بعد از آموزش در سرتاسر دنیا انواع و اقسام آدمها بارها به من گفتهاند که این در اصل همان چیزی است که دینشان میگوید. همان مطالب قدیمی است، آنها این مطالب را میدانند و بابت ابراز این مطالب سپاسگزار هستند. اما موضوع جدیدی نیست.
سوال: آیا فکر میکنید که برای به کار بستن ارتباط بدون خشونت تمرین معنوی اهمیت دارد؟
پاسخ: در تمام کارگاههایم به افراد توصیه میکنم که برای پرسیدن این سوال از خودشان وقت بگذارند که "چه راهی را برای ارتباط با انسانهای دیگر انتخاب میکنم؟" و این که تا آنجا که میتوانند در این مورد هشیار باشند –اطمینان حاصل کنند که این راه انتخاب خودشان است و نه راهی که تربیت شدهاند که انتخاب کنند. واقعا، روشی که برای ارتباط با انسانهای دیگر انتخاب خواهید کرد کدام است؟
قدردانی هم نقش مهمی را برای من بازی میکند. اگر من از کاری که شخصی انجام داده آگاه شدهام و میخواهم بابت آن سپاسگزاری کنم، آگاه از این که وقتی آن عمل روی میدهد من چه احساسی دارم –چه عمل خودم باشد و چه شخص دیگری و بدون در نظرگرفتن این که کدام یک از نیازهای من را برآورده کرده است – آنوقت ابراز قدردانی من را از قدرتی که ما انسانها برای غنی کردن زندگی داریم آگاه و سرشار میسازد. من را متوجه این موضوع میکند که ما نیروی الهی هستیم و آنچنان قدرتی داریم که زندگی را خوشایندتر سازیم و هیچ کار دیگری نیست که بیشتر از این دوست داشته باشیم.
از نظر من، موضوع فوق، گواه قدرتمندی بر نیروی الهی درون ماست. به همین دلیل است که بخشی از تمرین معنوی من واقف بودن به قدردانی است و این که آن را ابراز کنم.
سوال: آیا شما تحت تاثیر جنبشهای پیشین که تلاش داشتهاند بین معنویت و تغییرات ا جتماعی پا در میانی کنند، مثل جنبش گاندی یا مارتین لوتر کینگ قرار داشتهاید؟
پاسخ: خب، من بی تردید تحت تاثیر آنها قرار داشتهام، زیرا من در مورد افراد برجستهای که کاری را به روشی که من برای آن ارزش قائلم انجام دادهاند مطالعه کردهام و آنها مطمئنا دو نفری بودند که این کار را میکردند. معنویتی که من برای آن ارزش قائلم معنویتی است که شما با تاثیر گذاشتن بر زندگی به شادی بزرگی دست مییابید، نه این که فقط بنشینید و مراقبه کنید، اگرچه که این کار بیتردید ارزشمند است. اما من دوست دارم که ببینم آدمها با مراقبه و آگاهی حاصل از آن دست به عمل بزنند و دنیایی را خلق کنند که دوست دارند در آن زندگی کنند.
ترجمهی: مینا ملکی معیری


