نویسنده: اِدی زاکاپا تسهیلگر رسمی CNVC
مترجم: سابین یزدانی
وقتی کوچک بودم، والدینم برای تولدم یک عروسک کینگکنگ هدیه گرفتند. آن زمان واقعاً کینگکنگ را دوست داشتم و این هدیه برایم خیلی خاص بود. هنگام بازی با اسباببازیام، خیلی زود فهمیدم که برادر کوچکترم، که حدود سه سال داشت، از عروسک کینگکنگ من میترسد. بنابراین، مثل یک برادر بزرگ خوب، در خانه دنبالش میکردم و با نشان دادن عروسک و غرش کردن مثل کینگکنگ، او را میترساندم.
برادرم، طبیعتاً، میدوید و به والدینم میگفت. والدینم عروسکم را از من میگرفتند و بعد آن را به من برمیگرداندند، به شرط اینکه دیگر برادرم را نترسانم. این روند بارها تکرار شد. یک بار حتی به من گفتند اگر دوباره این کار را انجام بدهم، عروسک کینگکنگم را در شومینه میسوزانند.
خب، من نتوانستم در برابر وسوسه ترساندن یک بار دیگر برادر کوچکم مقاومت کنم. اسباببازیام را برداشتم و دوباره مثل کینگکنگ غرش کردم و او شروع کرد به دویدن و گریه کردن. اما آن بار کاری کرد که هرگز فراموشش نخواهم کرد. با تمام سرعتش مستقیم به سمت پای پدرم دوید و پای او را گرفت و محکم به آن چسبید. حاضر نبود پای پدرم را رها کند و ما هم نمیتوانستیم دستهایش را از پای او جدا کنیم. این تصویر در طول سالها در ذهنم مانده است. این تصویر به من یادآوری میکند چیزی را که من و برادرم همیشه میدانستیم: اینکه پدرم، فارغ از هر شرایطی، همیشه از ما محافظت میکند و امنیت ما را حفظ خواهد کرد. هر دوی ما میدانستیم که میتوانیم روی محبت بیقیدوشرط پدرمان حساب کنیم و مطمئن باشیم که او در کنارمان خواهد بود.
چیزی که مرا غمگین میکند این است که در جامعه ما، بسیاری از اوقات کودکان از والدینشان فرار میکنند، چون از آنها میترسند. آرزو دارم همه کودکان همیشه در امنیت و محبت باشند. امیدوارم همیشه آنقدر احساس امنیت داشته باشند که وقتی به چیزی نیاز دارند، بتوانند به سمت والدینشان بروند. متأسفانه، در بسیاری از خانهها چنین نیست.
دلیلش این است که برخی والدین یاد گرفتهاند برای مواجهه با تنش و فشارهای زندگی خود از راهکارهایی استفاده کنند که به بیاعتمادی، مقاومت و کشمکش قدرت منجر میشود. وقتی والدین از دست فرزندانشان ناراحت میشوند، ممکن است صدایشان را بالا ببرند و از آنها انتقاد کنند. سپس ممکن است شروع به سرزنش آنها کنند و از تهدید استفاده کنند. در نهایت، برخی والدین حتی ممکن است فرزندانشان را بزنند، گوششان را بکشند یا نیشگونشان بگیرند. همه اینها جلوههایی از قدرت و کنترل هستند. والدین از رفتار کودک ناراحت میشوند و به چیزی متوسل میشوند که دیگران به آنها آموختهاند؛ اینکه استفاده از قدرت برای تحمیل خواسته خود بر دیگری اشکالی ندارد.
پیامی که برخی والدین دریافت کردهاند این است که باید از قدرت خود، مانند جثه، زور، توانایی ترساندن و مانند آن، برای کنترل فرزندانشان استفاده کنند. اما این راهکار، رنجش، احساس گناه، ترس و شرم را وارد زندگی کودکان میکند. متأسفانه، بیشتر کودکانی که از ما اطاعت میکنند، از همین انرژی ناشی از ترس یا احساس گناه اطاعت میکنند. وقتی کودکان در پاسخ به ترس یا احساس گناه با ما همکاری میکنند، دیر یا زود هزینه آن را خواهیم پرداخت.
بیشتر والدین نمیخواهند دلیل اینکه فرزندانشان اتاقشان را مرتب می¬کنند یا سبزیجاتشان را می¬خورند ترس از تنبیه یا احساس گناه باشد؛ بلکه میخواهند فرزندان این کارها را انجام دهند چون ارزش انجام دادن آنها را میبینند. برای مثال، با مرتب کردن اتاقشان میتوانند نیاز خود به نظم و زیبایی را برآورده کنند یا فرصتی برای مشارکت در آسایش والدینشان و برآورده کردن تمایل آنها برای داشتن خانهای مرتب داشته باشند.
پس والدین چه کاری میتوانند انجام دهند تا محبت، همکاری و درک متقابل را در رابطه خود با فرزندانشان تقویت کنند؟
والدین میتوانند با تمرکز بر احساسات و نیازهای فرزندانشان، به جای تمرکز بر برچسب زدن به رفتاری که دوست ندارند، این ارزشها را در عمل نشان دهند. وقتی والدین بر برچسب زدن به یک رفتار تمرکز میکنند، شروع به تشخیص دادن یا ارزیابی آن رفتار میکنند و به آن در قالب درست و غلط مینگرند. بدن و عضلات منقبض میشوند و تنش افزایش مییابد. آنها داستانی در ذهن خود میسازند که بر نادرست بودن رفتار دلالت دارد و مانع گشودن دل و برقراری ارتباط با کودک میشود. در چنین شرایطی، معمولاً جملات "باید" نیز به دنبال آن میآیند. هر زمان احساس خشم میکنیم، احتمالاً یک جمله "باید" در نزدیکی آن وجود دارد. جملات "باید" و قضاوتهای اخلاقی خشم ایجاد میکنند و هنگامی که به زبان آورده میشوند، موجب بیگانگی، مقاومت و رنجش میشوند.
اما وقتی بر احساسات و نیازهای کودک تمرکز میکنیم و از خود میپرسیم: "فرزندم چه احساسی دارد و به چه چیزی نیاز دارد؟" دری را به سوی درک دلیل رفتار او و برقراری ارتباط با نیازهایش باز میکنیم. این اطلاعات، یعنی احساسات و نیازهای کودک، بسیار مهم هستند؛ زیرا به ما کمک میکنند با او همدلی کنیم و نیازهایش را کشف کنیم. این کار به ما کمک میکند راهکاری پیشنهاد دهیم که نهتنها نیازهای ما، بلکه نیازهای کودک را نیز برآورده کند. هدف این است که نیازهای همه برآورده شوند و به فرزندانمان نشان دهیم که نیازهای آنها اهمیت دارند.
برای مثال، اگر کودکی نمیخواهد به خانه برگردد چون در زمین بازی خیلی به او خوش میگذرد، میتوانیم از خود بپرسیم: "او چه احساسی دارد و به چه چیزی نیاز دارد؟" اگر زمانی را صرف کنیم تا موقعیت او را در نظر بگیریم و به خودمان اجازه دهیم با کنجکاوی به آن نگاه کنیم، پاسخ دادن به این پرسش چندان دشوار نیست. ممکن است کودک احساس شادی و هیجان داشته باشد و بخواهد بیشتر با دوستانش بازی کند. وقتی این را متوجه شدیم، میتوانیم از کودک بپرسیم: "خوشحال و هیجانزدهای چون داری از بازی کردن لذت میبری؟" احتمالاً کودک خواهد گفت: "بله".
احساسات و نیازهای کودک به رسمیت شناخته میشوند و اهمیت پیدا میکنند. پس از برقراری ارتباط با احساسات و نیازهای او، میتوانیم احساسات و نیازهای خودمان را نیز با او در میان بگذاریم. میتوانیم بگوییم: "نگرانم، چون میخواهم به وقت مادرت احترام بگذارم و دوست دارم برای شام در خانه باشیم و او را ببینیم. چطور است ده دقیقه دیگر بازی کنی و بعد با هم به خانه برویم؟" احتمال اینکه کودک "بله" بگوید و این کار را از روی میل به مشارکت انجام دهد، بیشتر خواهد بود، نه از روی ترس. اما حتی اگر کودک به تقاضای ما "نه" بگوید، مهم است به یاد داشته باشیم که هدف ما این نیست. هدف، برقراری ارتباط و همکاری برای برآورده کردن نیازهای همه است، زیرا نیازهای همه اهمیت دارند. وقتی کودک "نه" میگوید، در واقع ما را به گفتوگوی بیشتر دعوت میکند.
با تمرکز بر نیازهای فرزندمان، به شیوهای با او در ارتباط میمانیم که باعث رشد و توانمندی او میشود، ارزشهای ما را در عمل نشان میدهد و ارتباط میان ما را تقویت میکند. این کار اعتماد ایجاد میکند و در او این تمایل را به وجود میآورد که در زمان نیاز به سمت ما بیاید، نه اینکه از ما فرار کند.
https://nvcacademy.com/nvc-library/articles/parenting-for-connection


