98-9394223559+

 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 نویسنده: آلن رافائل سید، مدرس تأییدشدهٔ CNVC

مترجم: سابین یزدانی

برای آشنایی با راهنمای ما با عنوان "ارتباط بدون خشونت و پرورش نوجوانان" که به شما می‌آموزد در موقعیت‌های دشوار با نوجوان، در همان لحظه چگونه واکنش نشان دهید، به این مطلب مراجعه کنید. این مقاله، بیشتر به چرایی و مبانی عمیق‌تر این رویکرد می‌پردازد.

مقدمه - فرزندپروری در روزگاری پرچالش

 

فرزندپروری یکی از بزرگ‌ترین مسئولیت‌های زندگی است!

به‌عنوان والد، شما مسئول تأمین غذا و تغذیه، پوشاک مناسب، مراقبت‌های بهداشتی، آموزش و یادگیریِ یک انسان دیگر هستید. از آنجا که کودکان به همان اندازه، و گاه حتی بیشتر از آنچه می‌گویید، به آنچه انجام می‌دهید توجه می‌کنند، شما همچنین الگوی آنان نیز هستید؛ کسی که مسئولیت دارد به انسانی دیگر نشان دهد چگونه به‌عنوان یک انسان روی سیارهٔ زمین زندگی کند. 

این مسئولیت، کار کوچکی نیست!

کودکان دربارهٔ دنیای پیرامون خود از نزدیک‌ترین مراقبانشان می‌آموزند. همچنین، آن‌ها از شیوهٔ معنا دادن شما به جهان الگو می‌گیرند؛ اینکه آیا انسان‌ها برای برقراری ارتباط امن هستند یا نه، آیا جهان جای امنی هست یا نه، آیا خودشان شایستهٔ عشق، مراقبت و حمایت هستند یا نه، و اینکه هر رویداد چه معنایی دارد. 

من نیز یک والد هستم و ارتباط بدون خشونت سرمایه‌ای ارزشمند و پشتیبانی بزرگ در مسیر فرزندپروری من بوده است.

مطالعهٔ ارتباط بدون خشونت را از سال ۱۹۹۵ آغاز کردم، در سال ۲۰۰۳ به‌عنوان مدرس تأییدشده فعالیت خود را شروع کردم و نخستین فرزندم در سال ۲۰۰۴ به دنیا آمد. بسیار خرسندم که آنچه را در فرایند فرزندپروری، با الهام از سفرم در ارتباط بدون خشونت آموخته‌ام، با شما در میان بگذارم.

نوجوانان امروز با موانع، چالش‌ها و فرصت‌هایی روبه‌رو هستند که از جنبه‌های مهمی با آنچه نسل‌های گذشته تجربه کرده‌اند، تفاوت دارد.

با وجود تفاوت‌های فراوان در شیوه‌های فرزندپروری، هدف من این است که به‌جای تمرکز بر فرهنگ ایالات متحده، مطالبی ارائه دهم که برای والدین، در هر فرهنگ و هر نقطه‌ای از جهان، سودمند و کاربردی باشد.

در این مقاله، ابتدا ارتباط بدون خشونت را تعریف و توضیح می‌دهم. سپس بخشی از تجربه‌های شخصی خودم در فرزندپروری با استفاده از ارتباط بدون خشونت را با شما در میان می‌گذارم. پس از آن، برخی از چالش‌های ویژه‌ای را که نوجوانان امروز با آن‌ها روبه‌رو هستند بررسی می‌کنیم و در پایان، بر چند اصل کلیدی در فرزندپروریِ مبتنی بر ارتباط بدون خشونت تمرکز خواهیم کرد.

ارتباط بدون خشونت چیست؟

 

ارتباط بدون خشونت (NVC) فرایندی است که به افراد کمک می‌کند ارتباطی باکیفیت ایجاد کنند؛ ارتباطی که از دل آن، تعارض‌ها امکان حل‌وفصل پیدا می‌کنند و افراد به‌طور طبیعی و خودجوش از مشارکت در بهزیستی یکدیگر لذت می‌برند.

نام ارتباط بدون خشونت

 

دکتر مارشال روزنبرگ نام ارتباط بدون خشونت را از سرِ تمایل به همسو شدن با جنبش اجتماعی گاندی در هندِ دههٔ ۱۹۳۰ برگزید. اگر با مهاتما گاندی آشنا نیستید، دستاورد شگفت‌انگیز او پایان دادن به استعمار بریتانیا در هند، بدون یک انقلاب خشونت‌آمیز بود. بااین‌حال، واژه‌هایی که آن‌ها در زبان هندی برای توصیف جنبش خود به کار می‌بردند، معادل مستقیمی در زبان انگلیسی نداشت.

آهیمسا (Ahimsa) را می‌توان به‌طور تقریبی "پرهیز از آسیب رساندن به همهٔ موجودات" یا "من دشمن تو نیستم" ترجمه کرد. این مفهوم تا حدی به مفهوم بوداییِ محبتِ مهربانانه نزدیک است.

ساتیاگراها (Satyagraha) را نیز می‌توان به‌طور تقریبی "نیروی جان"، "حقیقتِ جان" یا "قدرتِ حقیقت" ترجمه کرد. در برخی برداشت‌ها، این واژه به معنای تعهدی استوار و تزلزل‌ناپذیر به مسیر حقیقت و راستگویی است. در زبان انگلیسی، این دو مفهوم، یعنی قدرتِ حقیقت و تعهد به کاهش آسیب، در قالب واژهٔ "بدون خشونت" (Nonviolence) ترجمه شدند. 

متأسفانه، این نام به شما نمی‌گوید این فرایند چیست؛ بلکه فقط می‌گوید چه چیزی نیست:  بدون خشونت‌ نیست. و این، یکی از نخستین تناقض‌های ارتباط بدون خشونت است؛ زیرا خودِ این فرایند توصیه می‌کند به‌جای توصیف چیزی بر اساس آنچه نیست، آن را بر اساس آنچه هست توصیف کنیم. بااین‌حال، ریشهٔ این نام همین است. و درک اینکه این نام از کجا آمده، از همان ابتدا تا اندازه‌ای نشان می‌دهد که این فرایند دربارهٔ چیست. این فرایند با نام‌های دیگری نیز شناخته و آموزش داده می‌شود؛ از جمله: ارتباط همراه با محبت ،ارتباط توانمندساز، ارتباط همدلانه، ارتباط آگاهانه،ارتباطی که با زندگی پیوند دارد و در خدمت زندگی است و نام‌های دیگر. هر یک از این نام‌ها، زاویهٔ دیگری برای درک بهتر ماهیت این فرایند در اختیار ما قرار می‌دهد. 

تاریخچهٔ ارتباط بدون خشونت

 

مارشال روزنبرگ از دوران کودکی کنجکاو بود که چرا برخی انسان‌ها از اعمال خشونت علیه دیگران لذت می‌برند.

او این موضوع را بررسی کرد و جنبه‌هایی از شیوهٔ فکر کردن و زبان را شناسایی کرد که ما را از یکدیگر جدا می‌کنند و حتی باعث می‌شوند به‌آسانی تصور کنیم که با اعمال خشونت علیه انسانی دیگر، در حال انجام کاری "خوب" هستیم.

او همچنین شاگرد روان‌شناس برجسته، کارل راجرز، بود که در آن زمان دربارهٔ همدلی مطالعه می‌کرد و بررسی می‌کرد که چرا ارتباط اصیل انسانی می‌تواند تا این اندازه شفابخش باشد.

یکی از بینش‌های اولیه، که در هستهٔ ارتباط بدون خشونت قرار دارد، این است که وقتی تصور می‌کنیم با یکدیگر در ارتباط هستیم، مهربانی و سخاوت به‌طور طبیعی و خودانگیخته جاری می‌شوند.  

مارشال روزنبرگ تصمیم گرفت عناصر اساسی در اندیشه، زبان، ارتباط و به‌کارگیری قدرت را که می‌توانند ما را به کیفیت بالاتری از ارتباط برسانند، شناسایی کند. و این، آغاز ارتباط بدون خشونت بود.

هدف ارتباط بدون خشونت

 

ارتباط بدون خشونت برای این نیست که دیگران را وادار کنید کاری را انجام دهند که شما می‌خواهید!

همچنین دربارهٔ "آدم خوبی بودن" یا "مودب بودن" هم نیست؛ بلکه دربارهٔ واقعی بودن است، آن هم به شیوه‌ای که بتواند همراه با محبت نیز باشد!

به‌طور خلاصه، هدف ارتباط بدون خشونت ایجاد کیفیتی از ارتباط است که در آن، انسان‌ها به‌طور طبیعی و خودانگیخته از مشارکت در بهزیستیِ یکدیگر لذت ببرند.

اگر کمی عمیق‌تر به موضوع نگاه کنیم، می‌توانیم هدف ارتباط بدون خشونت را از منظر سخن گفتن، گوش دادن و ارتباط با خود درک کنیم.

ارتباط بدون خشونت به شما نشان می‌دهد چگونه آنچه برای شما حقیقت دارد را به گونه‌ای بیان کنید که احتمال ایجاد هماهنگی بیشتر از ایجاد تعارض باشد. 

همچنین به شما می‌آموزد چگونه در برابر سرزنش، قضاوت، انتقاد یا حملهٔ کلامیِ فردی دیگر حضور داشته باشید و بتوانید، در سطح نیازها یا ارزش‌ها، آنچه برای او اهمیت دارد را ــ در پسِ یا عمیق‌تر از واژه‌هایی که به کار می‌برد ــ بشنوید. این کار به شما امکان می‌دهد در جایگاهی سرشار از محبت قرار بگیرید، از حالت دفاعی شدن اجتناب کنید و احتمال خنثی کردن هرگونه تعارض احتمالی را بسیار افزایش دهید.

در درون خود، ارتباط بدون خشونت به شما کمک می‌کند دربارهٔ آنچه احساس می‌کنید، به آن نیاز دارید و می‌خواهید، به وضوح برسید. این امر به شما کمک می‌کند آرامش و تعادل بیشتری را تجربه کنید، خود را شفاف‌تر بیان کنید و از واژه‌های خود برای ایجاد کیفیتی از ارتباط استفاده کنید که به نتایجی منجر شود که برای همهٔ طرف‌ها سودمند باشد.

نقطهٔ مقابل ارتباط بدون خشونت: ارتباطِ گسسته از زندگی، بیگانه‌ساز از زندگی 

 

درک "ارتباط خشونت‌آمیز" -  یا به عبارت دیگر، شیوهٔ فکر کردن و زبانی که بیش از هر چیز مانع ایجاد کیفیت ارتباطی می‌شود که به دنبال آن هستید - هنگام یادگیری ارتباط بدون خشونت، مقایسه‌ای سودمند در اختیار ما قرار می‌دهد.

این شیوهٔ فکر کردن و زبان، چند ویژگی دارد. بر پایهٔ انتقاد، برچسب زدن، زبان ایستا، قضاوت‌های اخلاقی و برداشت‌های خشک و انعطاف‌ناپذیر از خوب/بد و درست/نادرست بنا شده است. همچنین بر اجتناب از مسئولیت‌پذیری در قبال نیت‌ها، واژه‌ها و اعمال خود، بیان درخواست‌های آمرانه به‌جای تقاضا، و توجیه پاداش و تنبیه برای کسانی که فکر می‌کنیم "مستحق" آن هستند، استوار است.

از درون این طرز فکر، پذیرفتنی است که خود و دیگران را از طریق ترس، احساس گناه، شرم، وظیفه، اجبار، به‌دست آوردن پاداش، اجتناب از تنبیه، یا بر اساس "بایدها" و "مجبورم"ها برانگیخته کنیم؛ در حالی که همهٔ این‌ها رنجش ایجاد می‌کنند و روابط را از بین می‌برند. به بیان دیگر، در این رویکرد، حق با شما بودن و رسیدن به آنچه می‌خواهید، از داشتن روابط خوب مهم‌تر است.

در مقابل، ارتباط بدون خشونت به ما می‌آموزد چگونه با دیگران ارتباط برقرار کنیم تا بتوانیم با یکدیگر راه‌حل‌ها و نتایجی را خلق کنیم که برای همه رضایت‌بخش باشند.

هشیاریِ ارتباط بدون خشونت در برابر الگوی ارتباط بدون خشونت

 

ارتباط بدون خشونت هم یک چارچوب دارد و هم تمرین‌هایی که می‌توانید برای افزایش مهارت‌های خود انجام دهید. من این‌ها را "ابزارهای" ارتباط بدون خشونت می‌دانم.

اما ارتباط بدون خشونت، پیش از هر چیز، یک تمرین هشیاری است!

وقتی افراد تلاش می‌کنند از ابزارهای ارتباط بدون خشونت استفاده کنند اما هشیاری آن را فراموش می‌کنند، دیگر آنچه ارتباط بدون خشونت قرار است انجام دهد، اتفاق نمی‌افتد و این فرایند به شکلی از دستکاری تبدیل می‌شود که فاصلهٔ زیادی با ارتباط بدون خشونت دارد.

ارتباط بدون خشونت، پیش از هر چیز، همان هشیاری و قصد و نیتی است که با خود به تعاملاتتان می‌آورید!

اگر نیت شما ایجاد کیفیت بالایی از ارتباط باشد، ارتباطی که از دل آن بتوانید با یکدیگر نتایجی را خلق کنید که مورد توافق همه باشد، این با ارتباط بدون خشونت همخوانی دارد!

وقتی بتوانید ارتباط را در اولویت قرار دهید و اعتماد داشته باشید که اگر بتوانیم نیازهای یکدیگر را درک کنیم، خواهیم توانست راهکاری پیدا کنیم که هر دو نیاز ما را برآورده کند، این همان ارتباط بدون خشونت است!

(گاهی نمی‌توانیم به یک راه‌حل مشترک برسیم، نه به این دلیل که چنین راه‌حلی وجود ندارد، بلکه چون یا الف مهارت‌های ارتباط بدون خشونت ما برای آن موقعیت به اندازهٔ کافی رشد نکرده‌اند، یا ب از کمبود قدرت تخیل رنج می‌بریم.)

وقتی هشیاری و مهارت‌های ارتباط بدون خشونت  درک و به‌کار گرفته شوند، توانایی شما برای یافتن نتایج برد -برد به‌طور پیوسته بسیار بیشتر خواهد شد.

سال‌ها پیش، زمانی که نخستین کارگاه مقدماتی ارتباط بدون خشونت را برگزار می‌کردم، مربی‌ام به من یادآوری کرد: یادت باشد آن را به‌عنوان یک هشیاری آموزش بده، نه صرفاً یک تکنیک!

و البته، ابزارها هم کمک می‌کنند!

پس این ابزارها چه هستند؟

عناصر بنیادی الگوی ارتباط بدون خشونت

 

ما با سه حوزه آغاز می‌کنیم که می‌توانید توجه خود را برای ایجاد ارتباط بر آن‌ها متمرکز کنید:1-ارتباط با خود برای دستیابی به وضوح درونی، 2-ابراز صادقانه و آسیب‌پذیرانهٔ خود، و 3- گوش دادن همدلانه.

هر یک از این سه حوزه نیز از همان چهار مؤلفه تشکیل شده‌اند: مشاهده، احساس، نیاز و تقاضا.  

مشاهده‌ها واقعیت‌های عینی هستند و با ارزیابی‌ها یا تفسیرهایی که دربارهٔ واقعیت‌ها انجام می‌دهیم، تفاوت دارند.

احساس‌ها واقعیت‌های هیجانی و بدنی هستند که شما را دعوت می‌کنند به چیزی عمیق‌تر توجه کنید. احساس‌ها تا حدی مانند چراغ‌های هشدار روی صفحهٔ آمپر خودرو عمل می‌کنند؛ آن‌ها به شما اطلاع می‌دهند که در لایه‌ای عمیق‌تر اتفاقی در حال رخ دادن است... و آن لایهٔ عمیق‌تر، نیازها هستند.

در ارتباط بدون خشونت، میان احساس‌ها و واژه‌هایی که شبیه احساس به نظر می‌رسند اما در واقع شما را از ارتباط دور می‌کنند، تفاوت قائل می‌شویم. ما این‌ها را "احساس‌های کاذب" می‌نامیم.

برای مثال، جملهٔ "احساس می‌کنم مورد حمله قرار گرفته‌ام" در واقع تصویری از کاری است که شخص دیگری با گوینده انجام داده است و به‌راحتی می‌تواند به‌صورت سرزنش شنیده شود. افزون بر این، افراد مختلفی که خود را "مورد حمله" می‌دانند، ممکن است احساس‌های واقعی کاملاً متفاوتی داشته باشند؛ یک نفر احساس خشم می‌کند، دیگری احساس ترس، سردرگمی، غم و مانند آن. این دو معیار به من نشان می‌دهند که آیا با یک احساس واقعی روبه‌رو هستم یا نه.

همین موضوع دربارهٔ سایر احساس‌های کاذب نیز صدق می‌کند: "احساس می‌کنم سرزنش شده‌ام"، "احساس می‌کنم گمراه شده‌ام"، "احساس می‌کنم در تنگنا قرار گرفته‌ام"، "احساس می‌کنم تحقیر شده‌ام". واژه‌های بسیار زیادی وجود دارند که شبیه احساس هستند، اما در واقع فکر هستند!

در حالی که احساس‌های واقعی می‌توانند ما را به یکدیگر نزدیک‌تر کنند، احساس‌های کاذب ممکن است به گسستگی بیشتر در ارتباط منجر شوند.

نیازها به نیازهای مشترک انسانی اشاره دارند. من از تعریف‌های گوناگونی استفاده می‌کنم که آن‌ها را همچون وجوه مختلف یک الماس تصور می‌کنم؛ هرچه زوایای بیشتری را ببینید، تصویر کامل آن را روشن‌تر درک خواهید کرد.

نیازها در هستهٔ ارتباط بدون خشونت قرار دارند. آن‌ها بیانگر شیوه‌ای هستند که زندگی می‌کوشد در هر لحظهٔ اکنون، در درون هر انسان، خود را آشکار کند. نیازها را همچنین می‌توان انگیزه‌های بنیادی انسان دانست؛ همان چیزی که ما را به سخن گفتن یا عمل کردن برمی‌انگیزد. از زاویه‌ای دیگر، نیازها شرایطی هستند که برای شکوفایی زندگی در هر انسانی، صرف‌نظر از پیشینهٔ فرهنگی یا موقعیت جغرافیایی، ضروری‌اند.

در ارتباط بدون خشونت، میان نیازها که همگانی هستند و شیوه‌هایی که برای برآوردن آن‌ها به کار می‌بریم، تفاوت قائل می‌شویم. این شیوه‌ها را راهبردها می‌نامیم و بر اساس تعریف، همگانی نیستند.

ارتباط بدون خشونت بر این باور است که تعارض‌ها در سطح راهبردها رخ می‌دهند، نه در سطح نیازها. هنگامی که با نیازهای یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنیم، آنگاه می‌توانیم با همکاری هم راهبردهایی پیدا کنیم که بیشترِ نیازها، و اگر ممکن باشد همهٔ آن‌ها را، برآورده سازند.

تقاضا راهی است برای اینکه با بیان آنچه می‌خواهید و آنچه به برآورده شدن نیازهای شما کمک می‌کند، مسئولیت خواستهٔ خود را بپذیرید. ما میان تقاضا و درخواست آمرانه تفاوت قائل می‌شویم.

در درخواست آمرانه، نتیجه از رابطه مهم‌تر است و "نه" گزینه‌ای پذیرفتنی نیست. اما در یک تقاضای واقعی در ارتباط بدون خشونت، شما می‌توانید "نه" را با همان میزان محبتی بپذیرید که "بله" را. 

این چهار مؤلفه - مشاهده، احساس، نیاز و تقاضا - اطلاعات اساسی و ارزشمندی را در اختیار ما قرار می‌دهند که به ایجاد ارتباط کمک می‌کنند. 

این چهار مؤلفه را می‌توان در آنچه هنگام گوش دادن به دنبال آن هستیم، در آنچه انتخاب می‌کنیم بیان کنیم، و در آنچه برای روشن شدن آنچه واقعاً مهم است و همچنین آنچه دوست داریم گام بعدی باشد، در درون خود به آن توجه می‌کنیم، یافت.

فقط این را به خاطر داشته باشید: به‌کارگیری الگو یا چارچوب، بدون هشیاری، در واقع ارتباط بدون خشونت نخواهد بود؛ چه برسد به اینکه بتواند نتایج مؤثر و پایداری را که افراد با ارتباط بدون خشونت به دست می‌آورند، برای شما به ارمغان بیاورد.

ارتباط بدون خشونت برای چه چیزهایی مناسب است و برای چه چیزهایی مناسب نیست

 

بیش از ۳۵ سال است که طیف گسترده‌ای از ابزارها، فرایندها و رویکردها را پژوهش و مطالعه کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که جنبش عصر نو (new Age) و جنبش شکوفایی توانمندی‌های انسانی (Human Potential)   صدها ابزار ارزشمند، در کنار هزاران ابزار متوسط، در اختیار ما قرار داده‌اند.

برای افرادی که مسیر یادگیری و رشد را در تمام عمر دنبال می‌کنند و در عین حال می‌خواهند تأثیر مثبتی بر جهان بگذارند، قدرت تشخیص و تمایز اهمیت بسیار زیادی پیدا می‌کند.

از نظر من، ارتباط بدون خشونت در انجام کاری که برای آن طراحی شده است، از همه قدرتمندتر است. هر رویکردی هدایا و محدودیت‌های خود، نقاط قوت و نقاط ضعف خود را دارد. ارتباط بدون خشونت نیز از این قاعده مستثنا نیست.

برای مثال، طراحی پرماکالچر (Permaculture Design) در کار کردن همراه با طبیعت، به‌جای مقابله با آن، و در جهت ایجاد چشم‌اندازهای خوراکی و دارویی، عملکرد بسیار موفقی دارد. (من در سال ۱۹۹۹ گواهی پرماکالچر خود را دریافت کردم و از آن زمان تاکنون در محل زندگی‌ام آن را به کار گرفته‌ام.)

تسهیل‌گری پویا (Dynamic Facilitation) رویکردی ویژه برای کمک به گروه‌هایی است که احساس می‌کنند در بن‌بست قرار گرفته‌اند تا به یک جهش خلاقانه دست پیدا کنند.

ارتباط بدون خشونت کاری را که رویکردهای بالا انجام می‌دهند، انجام نمی‌دهد؛ همان‌طور که کاری را که سیستم‌های خانوادهٔ درونی (IFS: Internal Family systems)  انجام می‌دهد، یا انیگرام (Enneagram) انجام می‌دهد، یا آنچه چارچوب یکپارچه (Integral Framework) آشکار می‌کند، انجام نمی‌دهد. 

ارتباط بدون خشونت در اثربخشی میان‌فردی برتری دارد.

چگونه کیفیتی از ارتباط را ایجاد می‌کنید که انسان‌ها در آن از مشارکت در آسایش یکدیگر لذت ببرند؟

چگونه حقیقت خود را به گونه‌ای بیان می‌کنید که احتمال ایجاد هماهنگی بیشتر از ایجاد تعارض باشد؟

چگونه یک حملهٔ کلامی را با آرامش و در عین حال با محبت دریافت می‌کنید؟

چگونه به‌روشنی درمی‌یابید که در عمیق‌ترین لایه‌ها چه چیزی انگیزهٔ شما را شکل می‌دهد؟

ارتباط بدون خشونت در پاسخ دادن به این پرسش‌ها واقعاً توانمند است!

پس محدودیت‌های ارتباط بدون خشونت چیست؟

نخستین محدودیت ارتباط بدون خشونت، دسترسی است. اگر دو نفر در حال کتک زدن یکدیگر باشند، یا دو گروه به سوی یکدیگر تیراندازی کنند، دیگر دسترسی به آن نوع گفت‌وگویی که بتواند به یک راه‌حل برد - برد منجر شود، وجود نخواهد داشت. در برخی موارد، ممکن است برای متوقف کردن کتک‌کاری یا تیراندازی، از به‌کارگیری نیروی محافظتیِ (در مقابلِ به‌کارگیری نیروی تنبیهیِ) استفاده کنیم تا فضایی برای گفت‌وگو ایجاد شود. 

سطح مهارت شما نیز محدودیت دیگری است که بر میزان اثربخشی ارتباط بدون خشونت تأثیر می‌گذارد. من با کار کردن روی مهارت‌هایم، اکنون تقریباً در هر موقعیت تعارض‌آمیزی احساس اطمینان می‌کنم و حتی افراد از من دعوت می‌کنند تا برای کمک به حل تعارض‌هایشان وارد گفت‌وگوهایشان شوم! سطح بالای مهارت، اعتمادبه‌نفس زیادی به شما می‌دهد؛ به‌ویژه زمانی که زندگی شما را در موقعیتی غیرمنتظره قرار می‌دهد و لازم است از مهارت‌های ارتباطی خود برای تسهیل یک نتیجهٔ مثبت استفاده کنید.

سومین و چهارمین عامل -  دانش و قدرت تخیل شما -  یا به محدودیت تبدیل می‌شوند یا به منابعی ارزشمند برای حمایت از شما. این موضوع به‌ویژه زمانی صادق است که ارتباط برقرار شده باشد و اکنون در مرحلهٔ طراحی یک راه‌حل، راهبرد یا گام‌های بعدی قرار داشته باشید. دانستن اینکه پیش از این چه راهکارهایی با موفقیت به کار رفته‌اند، در این مرحله سرمایه‌ای ارزشمند است. توانایی تصور کردن امکان‌های مختلف نیز می‌تواند به جهش‌های خلاقانه و راه‌حل‌های نوآورانه منجر شود. بنابراین، دانش و قدرت تخیل می‌توانند هم‌پیمانان بزرگی باشند و نبود آن‌ها می‌تواند یکی از مهم‌ترین عوامل محدودکننده باشد.

اجازه دهید با یک مثال موضوع را روشن کنم: برای انجام یک پروژهٔ تعمیر خانه، ممکن است به یک پیچ‌گوشتی، یک چکش و یک خط‌کش نیاز داشته باشید. اما اگر بخواهید با پیچ‌گوشتی اندازه‌گیری کنید یا با خط‌کش میخ بکوبید، به نتیجهٔ دلخواه خود نخواهید رسید.

ابزارهای خود را بشناسید!

ارتباط بدون خشونت همهٔ کارها را انجام نمی‌دهد، اما برای کاری که انجام می‌دهد، قدرتمندترین فرایندی است که من می‌شناسم. و آنچه انجام می‌دهد- که کم هم نیست - واقعاً بسیار خوب انجام می‌دهد!

رشد دادن خود در ارتباط بدون خشونت

 

ارتباط بدون خشونت معمولاً در قالب کارگاه یا کلاس آموزشی تدریس می‌شود و برای یادگیری آن، گزینه‌های فراوانی، هم به‌صورت حضوری و هم آنلاین، وجود دارد.

داشتن یک ابزار با ماهر بودن در استفاده از آن، دو چیز متفاوت است! من قویاً توصیه می‌کنم مهارت‌های خود در ارتباط بدون خشونت را از طریق شرکت در کارگاه‌های آنلاین یا حضوری و همچنین حضور در یک گروه تمرین، پرورش دهید.

علاوه بر کارگاه‌ها و گروه‌های تمرین، اگر می‌خواهید عمیق‌تر پیش بروید، اکیداً توصیه می‌کنم در دورهٔ فشردهٔ بین‌المللی (IIT: International Intensive Training) که توسط مرکز ارتباط بدون خشونت برگزار می‌شود، شرکت کنید. در یک دورهٔ فشردهٔ بین‌المللی ، حدود ۹ روز همراه با گروهی از افراد زندگی می‌کنید که همگی با نیت یادگیری ارتباط بدون خشونت گرد هم آمده‌اند؛ تجربه‌ای که یکی از مؤثرترین راه‌ها برای عمیق‌تر کردن درک و مهارت‌های شما در ارتباط بدون خشونت است . 

تجربهٔ من از فرزندپروری با ارتباط بدون خشونت

 

تجربهٔ من منحصربه‌فرد نیست؛ بااین‌حال، احساس می‌کنم بسیار خوش‌شانس بوده‌ام. نخستین کارگاه خود را با مارشال روزنبرگ در سال ۱۹۹۵ گذراندم و مادر فرزندانم نیز از سال ۱۹۹۶ این مسیر را آغاز کرد. ارتباط بدون خشونت خیلی زود به مجموعه‌ای بسیار ارزشمند از مهارت‌ها در رابطهٔ ما تبدیل شد. بنابراین، بسیار سپاسگزارم که پیش از تولد نخستین فرزندم در سال ۲۰۰۴، فرصت پیدا کردم برخی از مهارت‌های ارتباط بدون خشونت را در خود پرورش دهم.

و مشاهدهٔ تأثیراتی که رشد کردن در چنین محیطی بر فرزندانم داشته است، شگفت‌انگیز بوده است؛ محیطی که در آن با این ویژگی‌ها بزرگ شدند:

• هوش هیجانی،

• واژگان مربوط به نیازها،

• والدینی که به‌جای اعمال قدرت بر فرزند، از قدرت با فرزند استفاده می‌کنند،

• محیطی بدون تنبیه که در آن، رابطه بر نتیجه اولویت دارد،

• و خانه‌ای که در آن، پدر و مادر تعارض‌های خود را پنهان نمی‌کردند، بلکه آشکارا شیوه‌های سالم کار کردن بر روی تعارض‌ها را تا رسیدن به درک متقابل و خلق مشترکِ مسیر پیشِ رو، الگو قرار می‌دادند.

پس رشد کردن با ارتباط بدون خشونت چه پیامدها و نتایجی دارد؟

 

من آثار مثبت بی‌شماری را در فرزندانم دیده‌ام که حاصل بزرگ شدن در خانه‌ای مبتنی بر ارتباط بدون خشونت بوده است. در زمان نگارش این مقاله، فرزندانم ۲۲، ۱۸ و ۱۵ ساله هستند؛ بنابراین، دامنهٔ گسترده‌ای از این تجربه را دیده‌ام و همچنان در حال تجربهٔ آن هستم.

در ادامه، به برخی از مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌کنم:

ارتباط با خود، ابراز وجود

 

بارها از مارشال روزنبرگ شنیده‌ام که می‌گفت: انسان‌هایی که با نیازهای خود در ارتباط هستند، ربات‌ها یا برده‌های خوبی نمی‌شوند.

جامعه به ما آموخته است که کارها را انجام دهیم چون «باید» انجام دهیم، چون "این کارِ درست است"، یا چون "…(مادرها، پدرها، همسران خوب، بزرگسالان مسئول و ...) این کار را انجام می‌دهند!"

یا به ما آموخته‌اند که نمره، پاداش یا جایزه انگیزهٔ ما باشد؛ در حالی که همهٔ این‌ها انگیزه‌های بیرونی هستند. اما با آموزش ارتباط با نیازها، افراد یاد می‌گیرند که انگیزهٔ خود را از انگیزه‌های درونی بگیرند.

من فرزندم را در آغوش نمی‌گیرم چون “این کاری است که یک پدر خوب انجام می‌دهد” یا چون "باید" این کار را انجام دهم! من فرزندم را در آغوش می‌گیرم چون این کار نیازهای من به عشق، ارتباط و حمایت را برآورده می‌کند، و چون مشارکت در برآورده شدن نیازهای او نیز نیازهای مرا برآورده می‌کند!

این، رویکردی کاملاً متفاوت برای برانگیختن خود و دیگران است.

یکی از نزدیکان خانوادهٔ ما گفته بود که "به نظر می‌رسد روحِ فرزندان شما به اندازهٔ روحِ بچه‌های دیگر، زیر فشار مدرسه له نشده است."

از آنجا که فرزندانم در محیطی بزرگ شدند که ارتباط با خود و وضوح درونی را تشویق می‌کرد، در مدرسه به‌آسانی زیر سلطه یا فرمان دیگران قرار نمی‌گرفتند.

اعتماد به نفس درونی آن‌ها در مدرسه تا حدی حالت جذب‌کننده داشت. این ویژگی به این صورت بروز می‌کرد که کودکان دیگر دوست داشتند کنار آن‌ها بنشینند، با آن‌ها دوست شوند و مانند آن. در یکی از جلسات دیدار اولیا و مربیان، معلم گفت که پسرهای دیگر دنباله‌رو پسر من هستند و او هم در کلاس و هم در زنگ تفریح، تأثیر مثبتی بر آن‌ها دارد.

توانایی هدایت موقعیت‌ها: تقاضاهای روشن و مذاکره دربارهٔ راهبردها

 

بزرگ شدن در خانه‌ای که ارتباط بدون خشونت در آن نهادینه شده است، باعث می‌شود حدس و گمان دربارهٔ اینکه دیگری چه نیاز یا خواسته‌ای دارد کمتر شود و همچنین نیاز کمتری به کنایه زدن یا غیرمستقیم صحبت کردن وجود داشته باشد. این موضوع می‌تواند مقدار زیادی در زمان و انرژی هیجانی صرفه‌جویی کند.

وقتی کسی در فرهنگ خانوادگی بزرگ می‌شود که تقاضاهای واضح در آن یک هنجار است، ترکیبی از هوش هیجانی و مهارت‌های شناختی در او شکل می‌گیرد. 

از یک سو، هوش هیجانی به فرد کمک می‌کند به درون خود رجوع کند و روشن سازد که چه احساسی دارد، به چه چیزی نیاز دارد و چه می‌خواهد. از سوی دیگر، بخشی از این فرایند به کارکردهای شناختی مربوط می‌شود؛ یعنی توانایی بیان آنچه در درون فرد زنده است، در قالب یک تقاضای واضح، مشخص، عملی و مربوط به زمان حال.

هر بار که فرزندانم این کار را انجام می‌دهند، آن را جشن می‌گیرم!

من هرگز ارتباط بدون خشونت رسمی یا چیزی دربارهٔ الگوی ارتباط بدون خشونت را به فرزندانم آموزش ندادم. آن‌ها فقط در محیطی بزرگ شدند که این رویکرد در آن جریان داشت. مطمئنم که اگر از آن‌ها بخواهید بیشتر تمایزهای کلیدی ارتباط بدون خشونت را همان لحظه توضیح دهند، احتمالاً نمی‌توانند؛ شاید لازم باشد کمی فکر کنند و در نهایت پاسخی آگاهانه و مبتنی بر حدس ارائه دهند. اما آن‌ها صرفاً به دلیل فرهنگی که در خانواده با آن رشد کرده‌اند، به‌صورت روشن و اثربخش ارتباط برقرار می‌کنند.

رسیدن به مسئولیت‌پذیری فردی از طریق قدرتِ مشترک

 

ارتباط بدون خشونت، الگوی "قدرت با" را در برابر "قدرت بر" مطرح می‌کند.

حتی در موقعیت‌هایی که فرد دارای قدرت ساختاری است - همان‌گونه که والدین یا مدیران هستند ــ باز هم می‌توان این قدرت را به شیوه‌ای مشارکتی و توانمندساز برای همه به کار برد.

برای مثال، یک والد اختیار زیادی دارد که تصمیم بگیرد تا چه اندازه فرزندانش را در گفت‌وگوها و تصمیم‌گیری‌ها مشارکت دهد.

من توصیه نمی‌کنم دربارهٔ همه‌چیز با یک کودک سه‌ساله وارد مذاکره شوید! اما بیشتر کودکان دوازده‌ساله ظرفیت بسیار بیشتری دارند تا دربارهٔ انتخاب‌های خود و پیامدهای آن‌ها به شکلی نقادانه و هدفمند فکر کنند.

یکی از بزرگ‌ترین دام‌های فرزندپروری این است که والدین، معمولاً به‌صورت ناآگاهانه، تلاش می‌کنند رؤیاهای تحقق‌نیافتهٔ خود را از طریق فرزندانشان زندگی کنند! برای مثال، مادرم همیشه آرزو داشت کلاس رقص برود، اما هرگز چنین فرصتی برایش فراهم نشد. چه کسی به کلاس رقص رفت؟ خواهرم!

این کاملاً طبیعی است که بخواهیم چیزهایی را برای فرزندانمان فراهم کنیم که خودمان در آن‌ها احساس محرومیت یا کمبود داشته‌ایم. اما منظور من موضوعی کمی متفاوت است. منظورم این است که رؤیاها، هدف‌ها و آرزوهای خودم را، که معمولاً در ذهنم، از طریق فرزندم تحقق‌یافته تصور کنم.

دقیقاً به این دلیل که چنین گرایشی در والدین وجود دارد که آرزوهای برآورده‌نشدهٔ خود را از طریق فرزندانشان زندگی کنند، تصمیم گرفتم مسیر دیگری را انتخاب کنم.

از همان لحظه‌ای که نخستین فرزندم به دنیا آمد، جمله‌ای در ذهنم بود که مانند یک ذکر بارها آن را تکرار می‌کردم: تو انسانِ خودت هستی، تو انسانِ خودت هستی، تو انسانِ خودت هستی. این جمله را برای یادآوری این نکته به خودم تکرار می‌کردم که والدین گرایش دارند خواسته‌های زندگی خود را بر فرزندانشان فرافکنی کنند و بکوشند مسیر زندگی آن‌ها را دستکاری یا هدایت کنند تا با تصور خودشان از آنچه بهترین یا مطلوب‌ترین است، هماهنگ شود. 

بنابراین، به‌جای اینکه تصور کنم این انسان را می‌شناسم و با اطمینان فکر کنم که می‌دانم چه چیزی برای او بهتر است، کنجکاو شدم!

تو که هستی؟ و من چگونه می‌توانم شرایطی را فراهم کنم تا بتوانی به‌طور طبیعی همهٔ توانمندی‌های بالقوهٔ خود را شکوفا کنی؟

توجه کنید: موضوع این نیست که "می‌خواهم نمره‌های خوبی بگیری و شغل خوبی پیدا کنی." بلکه موضوع این است: می‌خواهم بتوانی کاملاً خودت باشی و زندگی‌ای رضایت‌بخش، سرشار از یادگیری، رشد و خدمت به دیگران داشته باشی.

قدرتِ مشترک برای من به این معنا بوده است که هرچه فرزندانم بزرگ‌تر می‌شوند، سهم بیشتری در تصمیم‌هایی داشته باشند که بر زندگی‌شان اثر می‌گذارند. البته اینکه در هر مرحلهٔ رشدی، یک کودک تا چه اندازه آمادگی پذیرش استقلال را دارد، موضوع ساده‌ای نیست. ما والدین فقط می‌توانیم بهترین تلاش خود را انجام دهیم.

آنچه در اینجا اهمیت دارد، جهت‌گیری ماست! به‌جای اینکه قدرتم را بر تو اعمال کنم - اینکه تو را وادار کنم خواسته‌های مرا انجام دهی و حق تصمیم‌گیری دربارهٔ همه‌چیز را فقط برای خودم بدانم -  از قدرت با استفاده می‌کنم. من از قدرت خود فقط برای محافظت کردن، راهنمایی کردن یا توانمند ساختن تو استفاده می‌کنم، نه برای سلطه یافتن یا کنترل کردن.

از دیدگاه من، کودکان از طریق تجربهٔ قدرتِ مشترک، می‌آموزند که این قدرت را در سنین پایین‌تر، مسئولانه‌تر به کار ببرند.

وقتی رابطهٔ من با فرزندم بر پایهٔ قدرت با باشد، عزت‌نفس، نگرش مثبت او نسبت به خودش، تجربهٔ توانمند بودن، اعتمادبه‌نفس و احساس اطمینان درونی او، بسیار بیشتر از زمانی تقویت می‌شود که قدرتم را بر او اعمال کنم، به او دستور بدهم و او را این‌طرف و آن‌طرف برانم.

این در زندگی واقعی چگونه به نظر می‌رسد؟

برای نمونه، بارها پیش آمد که از پسرم می‌خواستم در حیاط خانه به من کمک کند و در عین حال به او اطمینان می‌دادم که حق انتخاب دارد؛ اینکه واقعاً یک تقاضا است، نه یک درخواست آمرانه. اما او پاسخ می‌داد: "نه." بیشتر اوقات پذیرش این موضوع برای من آسان نبود. و به‌جای اینکه او را مقصر بدانم یا سرزنشش کنم، مسئولیت اندوه خودم را در برابر نیازهای برآورده ‌نشده‌ام پذیرفتم. به‌هرحال، ارتباط بدون خشونت به من آموخته است که هر زمان کسی به چیزی "نه" می‌گوید، در واقع به چیز دیگری "بله" می‌گوید. بنابراین، می‌توانستم با این احتمال نیز همدلی کنم که شاید او به چیزی پاسخ مثبت می‌دهد که برایش زندگی‌بخش‌تر است.

راه دیگر این بود که بگویم "باید این کار را انجام بدهی" و او هم با بی‌میلی و کشان‌کشان آن را انجام دهد؛ و در این صورت، رابطه آسیب می‌دید، زیرا از اینکه من او را "وادار کرده‌ام"، احساس رنجش می‌کرد.

اکنون، وقتی او "بله" می‌گوید - یا حتی خودش از من می‌پرسد که آیا می‌تواند کمک کند -  این پاسخ از جایی در وجودش می‌آید که صددرصد مایل است. می‌دانم این کار را با رضایت انجام می‌دهد و بعدها نیز از من دلخور نخواهد شد.

سهیم شدن در قدرت یعنی با فرزندانم با سطحی از احترام رفتار کنم که به نظر می‌رسد در جهان امروز چندان رایج نیست.

یکی از اشتباه‌هایی که والدین، معلمان و مراقبان مرتکب می‌شوند، این است که فکر می‌کنند کودکان بزرگسالانی ناقص هستند؛ یعنی هنوز انسان‌های کاملی نیستند و به همین دلیل نیز با آن‌ها چنین رفتار می‌شود. اما از دیدگاه من، یک کودک یک‌ساله، در همان یک‌سالگی، یک انسان کامل است. اگر کودکان را، در هر سنی که هستند، انسان‌هایی کامل ببینید، شاید با احترام بیشتری با آن‌ها رفتار کنید.

و فراموش نکنیم معیارهای غیرمنطقی‌ای را که برای کودکان تعیین می‌کنیم! بزرگسالان اجازه دارند بداخلاق یا کج‌خلق باشند، اما کودکان نه! مدام به کودکان گفته می‌شود لبخند بزن، شاد باش، از این حالت بیرون بیا، بزرگ شو و پخته‌تر رفتار کن. یک بزرگسال می‌تواند روز بدی داشته باشد و حالش خوب نباشد؛ اما وقتی حال یک کودک خوب نیست، اغلب او را به خاطر آن مقصر می‌دانیم!

این احساس احترام، ملاحظه و نگاه مثبت - که همراه با قدرتِ مشترک شکل می‌گیرد - رابطهٔ شما با فرزندانتان را دگرگون خواهد کرد.

برآورده شدن نیاز به مهم بودن

 

یک حکایت کوتاه:

در حال رانندگی بودم و پسرم که آن زمان دوازده سال داشت، روی صندلی عقب نشسته بود.

ناگهان کنجکاوی شدیدی در من شکل گرفت.

پرسیدم:

"به نظرت، چند درصد از مواقع، نیازهایت در رابطهٔ ما برآورده می‌شوند؟"

کمی فکر کرد و گفت:

"هفتاد و پنج درصد... حدود سه‌چهارم مواقع"

بعد پرسیدم:

"و به نظرت، چند درصد از مواقع اطمینان داری که نیازهایت برای ما اهمیت دارند؟"

بدون هیچ مکثی و بدون اینکه نیازی به فکر کردن داشته باشد، پاسخ داد:

"صددرصد مواقع. هیچ شکی ندارم."

قرار نیست نیازهای آن‌ها صددرصد مواقع، دقیقاً به همان شیوه‌ای که ترجیح می‌دهند، برآورده شوند. زندگی همین است!

اما آن‌ها صددرصد مواقع اطمینان دارند که نیازهایشان اهمیت دارد. و همین، همهٔ تفاوت را ایجاد کرده است!

الگوسازی برای تنظیم دستگاه عصبی: امنیت، اعتماد و مراقبت به‌عنوان زیربنا

 

داستان زیر زمانی اتفاق افتاد که دخترم، که اکنون ۲۲ سال دارد، سه‌ساله بود. آن را اینجا تعریف می‌کنم، زیرا نمونهٔ روشنی از نوع پویایی‌ای است که باعث شکل‌گیری ارتباطی نزدیک، پیش از نوجوانی، در طول نوجوانی و پس از آن شده است.

در آن زمان، دفتر کار خانگی من در یکی از اتاق‌خواب‌های کوچک خانه بود. تنها عایق صدا، یک درِ توخالی و نازک بود.

یک روز مشغول کار بودم و تمام تمرکزم روی پروژه‌ای بود که مهلت تحویلش نزدیک شده بود.

ناگهان حواسم پرت شد. صدای جیغ و گریهٔ شدید دختر سه‌ساله‌ام را شنیدم که از سمت اتاق غذاخوری می‌آمد.

کمی صبر کردم و با خودم گفتم:

"پیش مادرش است. حالش خوب است. تا یک لحظهٔ دیگر، مامان اوضاع را آرام می‌کند".

اما گریه همچنان ادامه داشت... و شدیدتر هم می‌شد!

احساس ناکامی، درماندگی و کلافگی می‌کردم.

با شتاب از دفتر کارم بیرون آمدم و در ذهنم می‌گفتم:

"لازم است این دختر ساکت شود و دست از گریه بردارد!"

وقتی حدود دو تا سه متر با دخترم فاصله داشتم، ناگهان چیزی در درونم تغییر کرد. همان‌جا ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و توجه خودم را به درونم معطوف کردم.

"لازم است او ساکت شود."

با خودم گفتم:

"خُب، این فقط لایهٔ سطحی ماجراست."

"اگر او را ساکت کنم، بعد چه چیزی به دست می‌آورم؟"

متوجه شدم که دربارهٔ آن پروژه تحت فشار هستم. به سطح دیگری از حمایت نیاز داشتم و سکوت بیشتر واقعاً به من کمک می‌کرد.

به محض اینکه با احساس‌ها و نیازهایم ارتباط برقرار کردم، تغییری در من رخ داد. دیگر "لازم است او ساکت شود" واقعیت درونی من نبود. آنچه واقعاً نیاز داشتم، تمرکز بود و آرامش بیشتر می‌توانست از این نیاز حمایت کند. من به کیفیت متفاوتی از حمایت نیاز داشتم!

دیگر در مسیر جنگیدن برای ساکت کردن فرزندم نبودم. در عوض، توانستم در لحظه حاضر باشم و با کنجکاوی نگاه کنم.

برگرداندن توجه به درون، ارتباط با احساس‌ها و نیازها، و سپس حاضر شدن در لحظه و کنجکاو شدن، شاید در مجموع پنج ثانیه طول کشید. و این سرعت فقط به خاطر سال‌ها تمرین بود.

حالا که در لحظه حضور داشتم، واضح‌تر می‌دیدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است.

دختر سه‌ساله‌ام پشت میز نشسته بود و بی‌وقفه گریه می‌کرد. جلوی او یک کاسه بلوبری با شیر قرار داشت.

مادرش در آشپزخانه ایستاده بود و غمگین، درمانده و خسته به نظر می‌رسید.

ابتدا با حالتی سرشار از مراقبت و مهربانی به سمت مادر رفتم. بعد از یک آغوش گرم، از او پرسیدم:

"همه‌چیز خوبه؟"

مشخص شد که مادر برای دخترمان یک کاسه بلوبری با شیر آماده کرده بود و دختر کوچولو اصرار داشت خودش آن را از آشپزخانه تا میز غذاخوری ببرد. مادر به او هشدار داده بود:

"مواظب باش! اگر حتی چندتا روی زمین بیفتد، دیگر از فریزر برایت نمی‌آورم!"

اما چند دانه بلوبری از کاسه بیرون افتاده و روی زمین ریخته بود.

و در ذهن یک کودک سه‌ساله، همین اتفاق، کمال آن کاسهٔ فوق‌العادهٔ بلوبری را از بین برده بود! او می‌خواست مادر چند دانهٔ دیگر از فریزر بیاورد تا دوباره دنیا سر جای خودش قرار بگیرد، اما مادر گفته بود: "نه."

با نگاه و زبان بدنم، بی‌آنکه چیزی بگویم، با همسرم همدلی کردم.

بعد به سراغ دختر کوچکم رفتم تا آرامش کنم.

گفتم:

"آخ... چندتا بلوبری افتاده! واقعاً ناراحت‌کننده است!"

بعد از اینکه کمک کردم در غم و ناامیدی‌اش کمتر احساس تنهایی کند، از او پرسیدم:

 "اگر سه تا بلوبری دیگر از فریزر برایت بیاورم، کمکت می‌کند؟ "(این موقعیت و شرح آن، شکل خلاصه‌شده‌ای از یک گفت‌وگوست. در فرایند همدلی و حل اختلاف، به احساس‌ها و نیازهای هر دو طرف توجه می‌شود)

گفت:

"آره!"

بعد از گفت‌وگوی کوتاه دیگری با مادرش و اطمینان از اینکه اجرای این راهبرد برای او نیز پذیرفتنی است، سه دانه بلوبری دیگر برای دخترمان آوردم. 

گریه متوقف شد، حملهٔ عصبی پایان یافت و لگد زدن هم تمام شد... و این اتفاق از انرژیِ "او باید ساکت شود" به وجود نیامده بود.

تغییری مثبت و پایدار رخ داد، زیرا من به‌دنبال ارتباط رفتم؛ ارتباطی که از ارتباط با خود آغاز شد. سپس از خود پرسیدم:

"اینجا چه کاری می‌توانیم انجام دهیم که نیازهای همهٔ ما را برآورده کند؟"

همدلی با خود، این امکان را برای من فراهم کرد که چنین تغییری را تجربه کنم.

در بلندمدت، اگر این مهارت‌ها را نداشتم، ممکن بود رابطه‌ای کاملاً متفاوت با فرزندانم داشته باشم؛ رابطه‌ای که حتی تا دوران نوجوانی و سال‌های پس از آن نیز ادامه پیدا می‌کرد.

شیوه‌ای که در سال‌های کودکی با آن‌ها رفتار کردم، بدون تردید در سال‌های بعد نیز خود را نشان می‌داد. اگر بر اساس این فکر عمل کرده بودم که «او باید ساکت شود»، شاید تا همین امروز نیز مرا یک غول بداخلاق و زودرنچ می‌دیدند، نه کسی که حاضر است با خودش ارتباط برقرار کند، سرعتش را کم کند و برای رسیدن به راه‌حلی برد ـ برد، ارتباط را در اولویت قرار دهد.

چالش‌های ویژه‌ای که نوجوانان امروز با آن روبه‌رو هستند

 

نوجوانان امروز، علاوه بر بسیاری از چالش‌هایی که نسل‌های پیشین نیز با آن‌ها روبه‌رو بوده‌اند، با دشواری‌ها و خطرهایی مواجه هستند که پیشینه‌ای مشابه برای آن‌ها وجود ندارد.

اگر والد یک نوجوان هستید یا در آینده خواهید بود، آگاهی از این چالش‌ها ارزشمند است؛ زیرا نمی‌توان برای چیزی که از آن آگاه نیستید، آماده شد، از آن پیشگیری کرد یا آن را به‌طور اثربخش مدیریت و هدایت کرد.

فهرست زیر قرار نیست کامل یا جامع باشد. این فقط یک مرور کلی و شاید نقطهٔ شروعی برای اندیشیدن است.

بحران معنا و هدف، و سه پرسش اساسی که باید از خود بپرسیم

 

امروزه، معنا و هدف از کمیاب‌ترین منابع زندگی هستند.

ما به‌طور جمعی این باور را پذیرفته‌ایم که داشتن چیزهای بیشتر، ما را خوشحال‌تر می‌کند؛ و این فقط تا حدی درست است. در سطوح بقا، تأمین نیازهای اولیه و آسایش‌های پایه، میان داشتن امکانات بیشتر و احساس رضایت، همبستگی وجود دارد.

ما در سطح جامعه، سطح زندگی را با کیفیت زندگی یکسان پنداشته‌ایم، تا جایی که فراموش کرده‌ایم این دو، در واقع، دو مفهوم متفاوت هستند!

در چنین چارچوبی، از انسان‌ها انتظار می‌رود که هرچه بیشتر مصرف کنند؛ چیزی که گاهی ما را در چرخه‌های پایان‌ناپذیر کار کردن و خرج کردن گرفتار می‌کند.

نظام اقتصادی ما با طبیعت چنان رفتار می‌کند که گویی صرفاً مکانی برای استخراج منابع، محلی برای ریختن زباله‌ها، مانعی بر سر راه، یا چیزی برای تسخیر کردن است!

وقتی انسان‌ها به چیزهایی دست پیدا می‌کنند که جامعه به آن‌ها گفته بود خوشبختشان خواهد کرد، باز هم خوشحال نیستند! بااین‌حال، این چرخه را ادامه می‌دهند و در شبکه‌های اجتماعی، چنان به نمایش آن دستاوردها می‌پردازند که گویی این چیزها واقعاً رضایتی پایدار به آن‌ها بخشیده‌اند. 

و در نتیجه، دیگران نیز سوار همان قطارِ «هرچه بیشتر، بهتر» می‌شوند.

اما در مقطعی، ارتباط میان فرهنگ مصرف‌گرایی، از بین رفتن زیستگاه سایر گونه‌ها، تغییرات اقلیمی و بسیاری دیگر از مشکلات و بیماری‌های اجتماعی را از دست داده‌ایم. 

الگوی از پیش تعیین‌شدهٔ زندگی ــ به مدرسه برو، نمرهٔ خوب بگیر، شغل خوبی پیدا کن، خانه بخر، بچه‌دار شو ــ انسان‌ها را با احساس پوچی، گسستگی از خود و فاصله گرفتن از حس تعلق به اجتماع رها کرده است.

در میانهٔ همه‌گیری تنهایی، هنوز هم می‌توانیم فردا یکدیگر را در محل کار ببینیم و دربارهٔ مجموعه‌ای صحبت کنیم که دیشب در یکی از بی‌شمار سرویس‌های پخش آنلاین تماشا کرده‌ایم.

وقتی نوجوانان به بزرگسالان نگاه می‌کنند -  این همه شتاب، استرس، نبودِ حضور در لحظه، کرخت کردن خود، کمبود خودآگاهی، احساس استحقاق، و اینکه از نظر سیاسی تا چه اندازه سرگردان شده‌ایم - دیگر جای تعجب نیست که بیشتر آن‌ها هیچ تمایلی به چنین شیوه‌ای از زندگی نداشته باشند!

این کمبود معنا و هدف، تا حد زیادی با این واقعیت همسو است که دیگر روایت مشترکی نداریم که ما را به هم پیوند دهد و دلیلی برای بودن به ما بدهد؛ دست‌کم نه روایتی که رضایت‌بخش باشد!

اگر تنها آینده‌ای که می‌توانیم تصور کنیم، همان جهنمِ ویران و پساآخرالزمانی باشد که هالیوود در فیلم‌هایی مانند مکس دیوانه (مکس دیوانه: جادهٔ خشم یک فیلم اکشن استرالیایی محصول سال 2015 به نویسندگی، تهیه‌کنندگی و کارگردانی مشترک جرج میلر است.) به ما نشان داده است، این خطر وجود دارد که آگاهانه یا ناآگاهانه، همان آینده را به واقعیت تبدیل کنیم. 

ما به روایت‌های بهتری درباره این موضوعات نیاز داریم: اینکه چه کسی هستیم، چه چیزهایی امکان‌پذیر است، زندگی خوب از چه چیزی تشکیل می‌شود و چه ارتباط متقابلی با یکدیگر و با تمام موجودات زنده داریم. رمان "پنجمین امر مقدس" (The Fifth Sacred Thing ) اثر استارهاوک (Starhawk) و بسیاری از عناصر فیلم‌های «آواتار»، چشم‌اندازهایی از آنچه ممکن است امکان‌پذیر باشد، به ما نشان می‌دهند.پاسخ‌هایی که به دست می‌آوریم، به پرسش‌هایی بستگی دارند که می‌پرسیم! در ادامه، چند پرسش ارزشمند برای تأمل آمده است که می‌توانند به ما کمک کنند مسیر بحران کنونیِ معنا و هدف را تغییر دهیم.

سه پرسش کلیدی برای ایجاد تغییر مثبت

 

دو پرسش نخست از مارشال روزنبرگ، بنیان‌گذار ارتباط بدون خشونت، و پرسش سوم از فیلسوف، کن ویلبر (Ken Wilber) ، گرفته شده است. 

اگر می‌خواهیم در عمیق‌ترین لایه‌ها، جهت‌گیری خود را نسبت به معنا، هدف و رضایت از زندگی تغییر دهیم، باید این پرسش‌ها را از خود بپرسیم:

ما چه کسانی هستیم؟

زندگی خوب چیست؟

سرنوشت مشترک ما بر روی این سیاره چیست؟ 

۱- ما چه کسانی هستیم؟

 

آیا ما فقط مصرف ‌کننده هستیم؛ انسان‌هایی که سرنوشتشان این است که هرچه سریع‌تر چرخ انتقال منابع از اکوسیستم به محل دفن زباله را به حرکت درآورند؟ آیا سرنوشت ما فقط این است که مهره‌هایی در بازیِ سودمحورِ شرکت‌های بزرگ، با حمایت دولت‌ها، باشیم؟ 

آیا ارزش زندگی شما چیزی بیشتر از "از ساعت نه تا پنج کار کردن، تا روزی که بمیرید" نیست؟

آیا ما فقط شهروندانی هستیم که حق سکوت کردن و حق رأی ندادن داریم؟

هویت خود را به چه چیزی تقلیل داده‌ایم؟

آیا گوشت و استخوان ما از همان ماده‌ای ساخته نشده است که ستاره‌های منفجرشده از آن پدید آمده‌اند؟ و اگر این حقیقت داشته باشد، شما چه کسی خواهید بود؟

۲- زندگی خوب چیست؟

 

در درس مقدماتی اقتصاد، با مفهوم ارزشمند "قانون بازده نزولی " (Law of diminishing returns) آشنا می‌شویم که می‌توان آن را به سادگی این‌گونه توضیح داد: یک بستنی بخورید، بسیار لذت‌بخش است! دو بستنی بخورید، دومی به اندازهٔ اولی رضایت‌بخش نیست. سه بستنی را یکی پس از دیگری بخورید، لذتی که از هر بستنی می‌برید، باز هم کمتر می‌شود. اگر پشت سر هم ده بستنی بخورید، بالا می‌آورید. 

همین موضوع دربارهٔ کالاهای مصرفی نیز صادق است؛ با این تفاوت که ما تقریباً هیچ‌وقت متوجه نقطهٔ اوج رضایت، یعنی "کافی بودن"، نمی‌شویم!

دربارهٔ "زندگی خوب" از تلویزیون چه آموختید؟ از مدرسه چطور؟ یا از پدر و مادرتان؟

به یاد دارم در کودکی، عکسی در یک مجله دیدم؛ فردی بسیار شیک‌پوش که روی یک تشک بادی کوچک در استخر شناور بود، کلاهش روی صورتش قرار داشت و نوشیدنی‌ای در دستش بود. آیا این همان زندگی خوب است؟ اینکه زندگی خوب برای شما چیست، بر عهدهٔ من نیست که بگویم؛ اما برای من، این تصویر احتمالاً بعد از حدود پنج دقیقه خسته‌کننده می‌شد! 

زندگی خوب چیست؟

آیا زندگی خوب این است که به سافاری برویم و حیوانات بزرگ و زیبا را شکار کنیم؟ آیا این است که همیشه آن‌قدر مشغول باشیم که حتی نتوانیم با احساس‌ها و نیازهای خود، چه برسد به دیگران، در لحظه حضور داشته باشیم؟

یک غذای ساده، سالم و خانگی، در مقایسه با یک شام گران‌قیمت در رستورانی مجلل، واقعاً چقدر رضایت‌بخشی کمتری دارد؟

پاسخ‌های کنونی جامعهٔ ما به این دو پرسش ــ ما چه کسانی هستیم؟ و زندگی خوب چیست؟ ــ در ریشهٔ بسیاری از عواملی قرار دارند که نظام‌های پشتیبان حیات بر روی این سیاره را نابود می‌کنند. ما آینده را فقیرتر می‌کنیم، صرفاً به این دلیل که بر اساس داستان‌هایی زندگی می‌کنیم که دربارهٔ هویت خود و معنای زندگی خوب برای خود ساخته‌ایم. 

۳- سرنوشت مشترک ما بر روی این سیاره چیست؟

 

همین که این پرسش را به این شکل مطرح می‌کنیم، این نکته را یادآوری می‌کند که سیارهٔ جایگزینی وجود ندارد و همهٔ ما، به معنای واقعی کلمه، سوار بر یک کشتی هستیم.

اگر تصور کنیم که ذات ما خودخواه است، و اگر زندگی خوب را در انباشت بی‌پایان بدانیم، همین دو داستان به‌تنهایی آینده‌ای را رقم خواهند زد که کمتر کسی خواهان آن است.

به همین دلیل است که قدرت تخیل، عملی شجاعانه است! تصور کردن آینده‌هایی تازه و مثبت‌تر، جسارت زیادی می‌خواهد. 

این بحران معنا و هدف، فقط یکی از چالش‌های فراوانی است که نوجوانان امروز با آن روبه‌رو هستند. از نگاه من، این یکی از بنیادی‌ترین آن‌هاست.

اگر این پرسش‌ها برای شما تازه هستند یا احساس می‌کنید تأمل دربارهٔ آن‌ها کار ساده‌ای نیست، شما را با سخنان راینر ماریا ریلکه (Rainer Marie Rilke) تنها می‌گذارم؛ کسی که نوشت: 

"...با هر آنچه هنوز در قلبت حل‌نشده است، شکیبا باش و بکوش خودِ پرسش‌ها را دوست بداری؛ گویی اتاق‌هایی دربسته یا کتاب‌هایی هستند که به زبانی بسیار بیگانه نوشته شده‌اند. اکنون در پی پاسخ‌ها نباش، زیرا هنوز نمی‌توان آن‌ها را به تو داد؛ چراکه هنوز نمی‌توانی آن‌ها را زندگی کنی. مسئله این است که همه‌چیز را زندگی کنی. اکنون پرسش‌ها را زندگی کن. شاید آن‌گاه، روزی در آینده‌ای دور، به‌آرامی و بی‌آنکه خودت متوجه شوی، در مسیر زندگی، وارد پاسخ شوی."

- راینر ماریا ریلکه، ۱۹۰۳، در کتاب نامه‌هایی به شاعری جوان

نظام آموزشی از رده خارج

 

رویکرد از رده خارج ما به آموزش، دوشادوشِ کمبود معنا و هدف در جامعه حرکت می‌کند.

از نظر تاریخی، نظام آموزشی در دوره‌ای شکل گرفت که به کارگرانی مطیع‌تر برای کارخانه‌ها نیاز داشتیم.

تا امروز نیز، حفظ کردن مطالب، بیش از مهارت‌های پژوهش آموزش داده می‌شود.

تجربه شخصی من از مدرسه این بود که تمرکز آن بیشتر بر اطاعت از مقام و قدرت بود تا محتوایی که آموزش داده می‌شد.

و چه کسی می‌تواند جوانان را به خاطر سرخوردگی از مدرسه سرزنش کند؟ تقصیر آن‌ها نیست که آموزش رسمی، ظاهراً آن‌ها را برای مشارکت در همان داستانی آماده می‌کند که هر روز بیش از گذشته معنای خود را برای انسان‌ها از دست می‌دهد!

امروز مشاغلی وجود دارند که پنج یا ده سال دیگر دیگر وجود نخواهند داشت؛ همان‌طور که در آینده، مشاغلی به وجود خواهند آمد که امروز حتی کسی آن‌ها را تصور هم نمی‌کند. پس نظام آموزشی دقیقاً جوانان را برای چه چیزی آماده می‌کند؟

البته خبرهای امیدوارکننده‌ای نیز در حوزهٔ آموزش وجود دارد؛ از جمله مدارسی که بر پایهٔ ارتباط بدون خشونت فعالیت می‌کنند. دربارهٔ آن در مقالهٔ "مهارت‌های ارتباط بدون خشونت و آموزش " نوشته‌ام. 

هزینه‌های زندگی و کاهش توان مالی

 

اگر اخبار و فرهنگ معاصر را دنبال کنید، این موضوع یکی از مهم‌ترین محورهای سیاست و حکمرانی امروز است.

فعلاً این واقعیت را کنار بگذاریم که ما در دل نظام‌ها و ساختارهایی زندگی می‌کنیم که انباشت سرمایه را تشویق و پاداش می‌دهند؛ فرایندی که به نوبهٔ خود به تمرکز ثروت منجر می‌شود و توان مالی همهٔ مردم، به‌جز ثروتمندان، را تحت فشار قرار می‌دهد.

از آنجا که علم اقتصاد، آسیبی را که به زمین ــ که منبع واقعی ثروت و فراوانی ماست ــ وارد می‌شود، در محاسبات خود منظور نمی‌کند، روند بلندمدت به گونه‌ای است که احتمالاً فراوانی مادی و اقتصادی کاهش خواهد یافت.

اوج تولید نفت (Peak Oil) نظریه‌ای است که می‌گوید چون نفت منبعی محدود است، روزی به بیشترین میزان تولید آن خواهیم رسید و پس از آن، هر قطره نفت گران‌تر خواهد شد. برخی تحلیلگران معتقدند که ما همین حالا نیز از آن نقطه عبور کرده‌ایم. این موضوع، از نظر عملی، برای توان مالی مردم چه معنایی دارد؟

به اطراف خود نگاه کنید و فقط یک وسیله پیدا کنید که در تولید یا جابه‌جایی آن از سوخت‌های فسیلی استفاده نشده باشد. چیزی پیدا کردید؟ دقیقاً! دنیای ما به گونه‌ای ساخته شده است که به همین یک منبع محدود وابسته باشد. با تحقق سناریوهای مربوط به اوج تولید نفت، ممکن است نفت هرگز کاملاً تمام نشود، اما آن‌قدر گران شود که دیگر قابل پرداخت نباشد.

همهٔ این‌ها روندهای بلندمدت هستند. و در کوتاه‌مدت نیز، با سیاست‌های تعرفه‌ای‌ای روبه‌رو هستیم که برای من قابل فهم نیستند، زنجیره‌های تأمین شکننده شده‌اند و جنگی نیز رخ داده است که همه‌چیز را گران‌تر کرده است. این‌ها چالش‌هایی هستند که همهٔ ما با آن‌ها روبه‌رو هستیم؛ اما به نظر می‌رسد برای جوانان امروز، مجموعه‌ای به‌ویژه نگران‌کننده از چالش‌ها باشند.

ما جهان را در وضعیتی بدتر به نسل‌های بعدی واگذار می‌کنیم. آن‌ها این موضوع را می‌بینند، و از آن راضی نیستند.

محیط رسانه‌ای پراکنده و کاهش دامنهٔ توجه

 

گسترش تلفن‌های هوشمند، شبکه‌های اجتماعی (همراه با پیمایش بی‌پایان آن‌ها) و ویدئوهای کوتاه، نسلی را پدید آورده است که به‌ندرت کتاب می‌خواند و به‌گونه‌ای شرطی شده است که خیلی زود حوصله‌اش سر برود و دامنهٔ توجه کوتاهی داشته باشد.

وقتی این وضعیت را با یک محیط اطلاعاتی کاملاً آشفته کنار هم قرار می‌دهیم، می‌توانم تصور کنم که نوجوان بودن در چنین دوره‌ای تا چه اندازه گیج‌کننده است!

منظورم از یک نظام اطلاعاتی آشفته چیست؟

منظورم این است که شیوه‌ای که ما به‌صورت جمعی اطلاعات را دریافت می‌کنیم، آن اطلاعات را پردازش می‌کنیم و بر اساس آن‌ها به‌طور جمعی تصمیم می‌گیریم، دچار اختلال شده است.

اگر والد یک یا چند نوجوان باشید، چگونه می‌توانید به یک نوجوان کمک کنید تا در چنین شرایطی مسیر خود را پیدا کند؟

همین شرایط باعث شده است که خود من نیز سواد رسانه‌ای بیشتری پیدا کنم. با فرزندانم دربارهٔ چیزهایی که ممکن است در فضای آنلاین با آن‌ها روبه‌رو شوند گفت‌وگو کرده‌ام تا در برابر آن‌ها نوعی مصونیت پیدا کنند؛ بتوانند آن‌ها را در بستر مناسب درک کنند، معنایشان را بفهمند و به‌جای واکنش‌های تکانشی، پاسخی آگاهانه بدهند.

انبوهی از خطرهای فضای آنلاین

 

محیط خطرناک اینترنت، چیزی نیست که نسل‌های پیشین ناچار به رویارویی با آن بوده باشند.

شکارچیان جنسی کودکان، محتوای پورنوگرافی، اطلاعات نادرست، سرگرمی‌های بی‌پایان و بی‌معنا... من لازم بوده است رابطهٔ خودم را با این موضوعات تغییر دهم تا بتوانم با فرزندانم گفت‌وگوهایی صریح داشته باشم و تا حد امکان از آن‌ها حمایت کنم.

نتیجه نهایی

 

برای من، واقعیت این است که نمی‌توانم فرزندم را در لایه‌ای از محافظت بپیچم و او را از همه‌چیز حفظ کنم. بالاخره روزی باید با همهٔ این مسائل روبه‌رو شود!

وظیفهٔ من این است که مطمئن شوم او می‌تواند خودش به‌طور مؤثر از عهدهٔ این شرایط برآید.

اگر زمانی هدفم این بود که نگذارم فرزندم احساس‌های ناخوشایند را تجربه کند، دیگر چنین هدفی ندارم! اول اینکه این هدف واقع‌بینانه نیست و دوم اینکه در واقع به نفع او هم نخواهد بود.

در عوض، می‌خواهم یاد بگیرد چگونه با احساس‌هایش به شیوه‌ای سالم برخورد کند؛ شیوه‌ای که در نهایت به توانمند شدن او بینجامد. 

با وارد کردن ارتباط بدون خشونت به شیوهٔ فرزندپروری‌ام، پیش از هر چیز این پیام را منتقل می‌کنم که تجربهٔ احساس‌های ناخوشایند کاملاً طبیعی است و لازم نیست کسی به‌تنهایی از عهدهٔ آن‌ها برآید.

ارتباط بدون خشونت به شکل‌گیری چیزی بسیار مهم کمک می‌کند که در روان‌شناسی آن را  تحمل پریشانی (distress tolerance) می‌نامند. پژوهش‌های من نشان می‌دهد که پایین بودن تحمل پریشانی، در ریشهٔ بخش بزرگی از آن چیزی قرار دارد که مردم آن را بیماری روانی می‌نامند. ارتباط بدون خشونت با کمک به ما برای برقراری ارتباط با بدنمان، تماس با احساس‌ها و نیازهایمان، درک این نکته که قضاوت و انتقاد، بیان‌های غم‌انگیزِ نیازهای برآورده‌نشده هستند، و همچنین با ایجاد دوستی‌هایی که در آن‌ها حمایت همدلانه وجود دارد، به افزایش توانایی ما در تحمل پریشانی درونی کمک می‌کند. 

و دقیقاً همین آگاهی و همین مهارت‌هاست که آرزو دارم نوجوانان امروز به آن‌ها دست پیدا کنند!

اصول اساسی برای فرزندپروری در روزگار امروز

 

بر پایهٔ بیست‌ودو سال تجربهٔ پدر بودن و بیش از سی سال مطالعه دربارهٔ ارتباط بدون خشونت، در ادامه اصولی را بیان می‌کنم که آن‌ها را برای فرزندپروری کودکان در هر سنی ضروری می‌دانم.

اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدت خود را هم‌زمان در نظر داشته باشید

 

این اصل به من کمک کرده است هم رابطه‌ام را با فرزندانم حفظ کنم و هم به آن‌ها کمک کنم به شیوه‌ای رشد کنند که به‌عنوان یک والد برایشان آرزو دارم.

برای مثال، فرض کنید زمان مسواک زدن کودک دوساله‌ام رسیده است، اما او نمی‌خواهد مسواک بزند. هدف کوتاه‌مدت من این است که امشب دندان‌هایش تمیز شوند. هدف بلندمدتم ممکن است این باشد که در تمام عمر، عادت‌های خوب بهداشت دهان و دندان را در خود پرورش دهد.

اگر هدف بلندمدتم را فراموش کنم و فقط بر نتیجهٔ کوتاه‌مدتی که می‌خواهم تمرکز کنم، این خطر وجود دارد که او را مجبور به مسواک زدن کنم و این کار را به تجربه‌ای آسیب‌زا برایش تبدیل کنم؛ و این دقیقاً به بهای از دست رفتن هدف بلندمدتم خواهد بود.

مثال دیگر: دختر شانزده‌ساله‌ام می‌گوید ساعت دوازده شب به خانه برمی‌گردد، اما ساعت یک بامداد می‌رسد. هدف‌های کوتاه‌مدت من این است که مطمئن شوم او سالم است و ارزش پایبند بودن به توافق‌ها را یاد بگیرد. هدف بلندمدتم این است که رابطه‌ای از نظر عاطفی امن با فرزندم داشته باشم؛ رابطه‌ای که در آن بتواند هر موضوعی را که ذهنش را مشغول کرده است، با من در میان بگذارد.

اگر به‌خاطر دیر آمدن و عمل نکردن به توافق، به‌شدت با دختر شانزده‌ساله‌ام برخورد کنم و علاوه بر آن، او را بابت استرسی که خودم تجربه کرده‌ام سرزنش کنم، شاید کاری انجام داده باشم که در خدمت هدف کوتاه‌مدتم باشد، اما به احتمال زیاد هدف بلندمدتم را تضعیف کرده‌ام.

خودمختاری در برابر وابستگی متقابل

 

خودمختاری ــ یعنی توانایی داشتن اختیار و حق انتخاب ــ یکی از نیازهای جهانی انسان است. همهٔ ما به خودمختاری نیاز داریم.

با این حال، در سطح راهبردها، خودمختاری همیشه نسبی است؛ زیرا با چیزی متعادل می‌شود که برای پاسخ دادن به یکی دیگر از نیازهای جهانی انسان ضروری است: وابستگی متقابل.

این‌ها واژه‌هایی هستند که مارشال روزنبرگ به کار می‌برد: خودمختاری و وابستگی متقابل. کن ویلبر نیز از واژه‌های عاملیت و همبستگی استفاده می‌کند. 

این دو مفهوم، مستقیماً با حقوق و مسئولیت‌ها متناظر هستند.

من می‌خواهم از خودمختاری و حق انتخاب فرزندانم حمایت کنم. در عین حال، می‌خواهم از آگاهی آن‌ها نسبت به این واقعیت نیز حمایت کنم که آن‌ها جدا از دیگران زندگی نمی‌کنند و بر دیگران تأثیر می‌گذارند؛ ابتدا در خانوادهٔ خودمان، اما بسیار فراتر از آن نیز.

اصل اساسی در اینجا این است که به نوجوانم کمک کنم هم نسبت به خودمختاری آگاه باشد و هم نسبت به وابستگی متقابل. می‌خواهم او درک کند که خودمختاری همیشه نسبی است، زیرا ما بر یکدیگر اثر می‌گذاریم و به یکدیگر وابسته‌ایم؛ بنابراین، در قبال یکدیگر مسئولیت داریم. حتی در سطحی عمیق‌تر، ما از دیگران مراقبت می‌کنیم، نه به این دلیل که "باید" چنین کنیم، بلکه چون این کار نیازهای خود ما را نیز برآورده می‌کند.

"قدرت با" در برابر "قدرت بر"

 

همان‌گونه که پیش‌تر توضیح داده شد، الگوی قدیمی سلطه و سرکوب، بر روابطی مبتنی بر قدرت بر دیگران استوار است.

ارتباط بدون خشونت بر الگوی قدرت با دیگران بنا شده است. مارشال روزنبرگ بارها می‌گفت که وقتی از قدرت با استفاده می‌کنیم، بسیار نیرومندتر هستیم.

این موضوع مستقیماً به اصل بعدی می‌رسد؛ یعنی وارد کردن الگوی مشارکت به فرزندپروری و همراه شدن با فرزندان برای حل مسئله یا کمک به آن‌ها برای داشتن زندگی‌ای رضایت‌بخش.

فرزندپروری مشارکتی

 

این یعنی چه؟

برای من، این یعنی به جای اینکه نیازهای خودم را بالاتر یا پایین‌تر از نیازهای فرزندانم قرار دهم، از جایگاهی عمل می‌کنم که در آن نیازهای همه اهمیت دارند.

به‌جای اینکه تصور کنم وظیفه‌ام دستور دادن به فرزندانم است یا اینکه من بهتر از آن‌ها می‌دانم چه چیزی برایشان مناسب است، آن‌ها را ــ متناسب با سن و مرحلهٔ رشدی‌شان ــ در تصمیم‌هایی که بر زندگی‌شان اثر می‌گذارد، شریک می‌کنم. (توانایی‌ها و دیدگاه‌های یک نوجوان هجده‌ساله با یک نوجوان دوازده‌ساله یکسان نیست و یک کودک دوازده‌ساله نیز توانایی‌هایی دارد که یک کودک چهارساله هنوز ندارد.)

اینجا تمایزی مطرح می‌شود که از مارشال روزنبرگ آموختم: احترام به اقتدار در برابر ترس از اقتدار. 

ممکن است به دلیل دانش یا تجربهٔ زندگی یک نفر، برای او احترام قائل باشم؛ در این صورت، به اقتدار او در یک حوزهٔ خاص احترام گذاشته‌ام. اما اگر از روی ترس از مجازات از یک مرجع قدرت اطاعت کنم، ممکن است اصلاً نیازهای زیربنایی آن رفتار را درک نکنم. در این حالت، فقط با نیرویی برانگیخته می‌شوم که احتمالاً در بلندمدت، هم من و هم طرف مقابل از آن پشیمان خواهیم شد.

در فرزندپروری مشارکتی، لازم نیست پاسخ همهٔ پرسش‌ها را بدانم! من آماده‌ام همراه با فرزندم برای یافتن پاسخ‌ها تلاش کنم.

جایگزین این رویکرد، رابطه‌ای است که در نهایت، فرزندم به دلیل نحوه‌ای که از تفاوت قدرت میان خودمان استفاده کرده‌ام، از من دلخور و رنجیده خواهد شد.

در اینجا تشبیه دیگری نیز وجود دارد: سهل‌گیری در برابر مرزهایی که در خدمت زندگی هستند. به یاد داشته باشید که ارتباط بدون خشونت به معنای سهل‌گیری نیست! بلکه به شما امکان می‌دهد مرزهایی روشن، قاطع و همراه با محبت تعیین کنید؛ مرزهایی که به‌عنوان راهبردهایی برای پاسخ دادن به نیازها در نظر گرفته شده‌اند. 

تنبیه در برابر پیامدها

 

تنبیه از سوی کسی اعمال می‌شود که قدرت بیشتری دارد و بر کسی تحمیل می‌شود که قدرت کمتری دارد.

اما پیامدها می‌توانند به‌صورت مشترک طراحی شوند.

بنابراین، وقتی با نوجوانم به توافقی می‌رسم، دربارهٔ حالت‌های "اگر..." نیز با هم گفت‌وگو می‌کنیم.

من به دختر نوجوانم: "چه ساعتی به خانه برمی‌گردی؟"

او: "می‌توانم تا ساعت دوازده شب برگردم."

من: "باشه. اگر برنگشتی، چه اتفاقی بیفتد؟"

او: "گوشی‌ام را یک هفته از من بگیر."

من: "یک هفته بدون گوشی برایت زمان خیلی طولانی‌ای است! مطمئنی؟"

او: "آره، راست می‌گویی. دو روز چطور؟"

این فقط یک مثال است تا نشان دهد چنین گفت‌وگویی چگونه می‌تواند پیش برود.

در این مثال، اگر بعداً دیر به خانه برسد، گفت‌وگوی مشترکی داریم که می‌توانیم به آن مراجعه کنیم.

در اینجا ممکن است بعضی از والدین بگویند:

"اما تنبیه جواب می‌دهد! به بچه‌ام گفتم اتاقش را مرتب کند و تهدیدش کردم که اگر این کار را نکند تنبیه می‌شود؛ او هم اتاقش را مرتب کرد!"

بیایید دقیق‌تر به این موضوع نگاه کنیم.

اول از همه، ارتباط بدون خشونت برای این نیست که دیگران را وادار کنیم کاری را انجام دهند که ما می‌خواهیم! هدف ارتباط بدون خشونت رسیدن به کیفیتی از ارتباط است که در آن، انسان‌ها با میل خود بخواهند در برآورده شدن نیازهای یکدیگر سهیم باشند.

دوم اینکه، مارشال روزنبرگ دو پرسش را به همهٔ والدین و معلمانی پیشنهاد می‌کرد که معتقدند تنبیه مؤثر است.

دو پرسش مهم برای والدین دربارهٔ تنبیه 

 

۱. می‌خواهید طرف مقابل چه کاری انجام دهد؟

۲. می‌خواهید به چه دلیلی آن کار را انجام دهد؟

آیا می‌خواهید نوجوانتان اتاقش را مرتب کند، چون برای نظم، زیبایی و پاکیزگی ارزش قائل است؟ یا می‌خواهید اتاقش را مرتب کند، چون اگر این کار را نکند، مادر یا پدر عصبانی خواهند شد؟

هرچه واضح‌تر ببینید که کدام انگیزه‌ها بیشتر در خدمت زندگی هستند، بهتر می‌توانید به فرزندتان نیز کمک کنید همین تشخیص را پیدا کند. 

ارتباط بدون خشونت شما را به واقعیتی دعوت می‌کند که در آن، به نیازها توجه می‌کنیم، بی‌آنکه لازم باشد ابتدا مشخص کنیم چه کسی "بد" بوده و بنابراین مستحق تنبیه است.

این آزمایش را انجام دهید: دفعهٔ بعد که با نوجوانتان به توافقی رسیدید، پرسش‌های "اگر..." را مطرح کنید و تلاش کنید پیامدهایی را با هم طراحی کنید که هر دوی شما با آن‌ها موافق باشید.

پرورش کودکانی که صرفاً مطیع نباشند

 

اولین بار که شنیدم این عنوان کتابی است که یکی از دوستان و همکارانم در حال نوشتن آن است، کنجکاو شدم!

چگونه کودکانی پرورش دهیم که صرفاً مطیع نباشند؛ عنوانی است که قطعاً توجه بسیاری را جلب می‌کند!

اما منظور از آن چیست؟ این سؤال را از دوستم پرسیدم.

او گفت: از هر پدر یا مادری بپرسید: "آیا دوست دارید فرزندتان در برابر هر چیزی که معلم یا هر فرد صاحب قدرتی به او می‌گوید، فقط بگوید:”چشم، رئیس؟!" یا ترجیح می‌دهید فرزندتان خودش فکر کند؟" 

پرورش یک کودک مطیع یعنی پرورش فردی فرمان‌بردار؛ کسی که همیشه "بله" می‌گوید، آن‌قدر از تعارض پرهیز می‌کند که دیگربه خودش فکر نمی‌کند و فقط کورکورانه از دستورهای صاحبان قدرت پیروی می‌کند. 

پرورش کودکانی که صرفاً مطیع نباشند، یعنی پرورش کودکانی که به حقیقت درونی خود گوش می‌دهند و بر همان اساس تصمیم‌های خودشان را می‌گیرند.

پرورش فرزند بر پایهٔ ارتباط بدون خشونت یعنی اینکه او با نیازها و تقاضاهای خود در ارتباط باشد و به‌جای اینکه برای یافتن وضوح، انگیزه و احساس رضایت، فقط به بیرون از خود نگاه کند، نخست به درون خود رجوع کند.

مارشال روزنبرگ دربارهٔ ارتباط بدون خشونت و فرزندپروری

 

مارشال روزنبرگ خودش نیز پدر بود و داستان‌ها، عبارت‌ها و خاطره‌های ارزشمند زیادی دربارهٔ فرزندپروری داشت.

در پایان، چند مورد از آن‌ها را با شما در میان می‌گذارم.

او هنگام صحبت با والدین می‌گفت:

"من نمی‌توانم فرزندانم را وادار کنم کاری انجام دهند؛ فقط می‌توانم کاری کنم که آرزو کنند کاش انجام داده بودند!"

این جمله مستقیماً به بی‌ثمر بودن این تصور اشاره می‌کند که فرزندپروری یعنی فرزندانتان هرچه شما گفتید انجام بدهند.

مارشال روزنبرگ دربارهٔ فرزندپروری همچنین می‌گفت:

"یک ساعت با فرزندم وقت می‌گذرانم، دو ساعت همدلی دریافت می‌کنم. یک ساعت با فرزندم وقت می‌گذرانم، دو ساعت همدلی دریافت می‌کنم. یک ساعت با فرزندم وقت می‌گذرانم، دو ساعت همدلی دریافت می‌کنم. "

بسیاری از والدین وقتی این جمله را می‌شنوند، احساس آسودگی زیادی می‌کنند. آن‌ها گمان می‌کرده‌اند در سختی‌ها و فرسودگی‌های فرزندپروری تنها هستند، بی‌آنکه بدانند تقریباً همهٔ والدین، به شکلی، تجربه‌ای مشابه داشته‌اند.

و در پایان، تعریف مارشال روزنبرگ از "جهنم روی زمین":

اینکه هم والد باشید و هم باور داشته باشید چیزی به نام "والد خوب»" وجود دارد!

چرا او این را تعریف جهنم روی زمین می‌دانست؟

نخست اینکه، عبارت "والد خوب" یک ارزیابی ذهنی است، نه یک مشاهده.

اگر به من بگویید "تو والد خوبی هستی"، اولین پاسخ من این خواهد بود:

"لطفاً به من بگویید دقیقاً چه کاری انجام داده‌ام یا چه حرفی زده‌ام که آن را نشانهٔ  "والد خوب بودن" می‌دانید." 

به بیان دیگر، از نگاه ارتباط بدون خشونت، چیزی به نام "والد خوب" یا "والد بد" وجود ندارد. آنچه وجود دارد، در نقش یا کارکرد والد بودن، رفتارهایی است که به برآورده شدن نیازها کمک می‌کنند و رفتارهایی که چنین کمکی نمی‌کنند. همین.

اگر این باور را بپذیرم که چیزی به نام "والد خوب" وجود دارد، آن‌گاه اگر به هر دلیلی به آن معیار ــ هرچه که باشد ــ نرسم، به‌طور خودکار "والد بد" خواهم بود. 

دوگانهٔ "والد خوب / والد بد" یک انتخاب دوقطبی می‌سازد که نه با واقعیت سازگار است و نه کمکی به ما می‌کند.

https://nonviolentcommunication.com/learn-nonviolent-communication/nvc-raising-teenagers-in-uncertain-times/?utm_source=aweber&utm_medium=email&utm_campaign=august-2026-newsletter-nonviolent-communication-and-raising-teenagers-in-uncertain-times